بسه ديگه خفه‌شو!

بسه دیگه خفه‌شو!

۱۳۸۹ شهریور ۹, سه‌شنبه

با محمد می‌رویم مسجد خوزستانی‌ها برای احیاء. زود آمده‌ایم. یاسین می‌خوانیم با هم و الرحمن. گوشی‌ام را چسبانده‌ایم به گوشمان و صدای پرهیزگار را همراهی می‌کنیم. سخنرانی آمده و می‌خواهد حرف بزند. اما فریاد می‌زند. بیرون می‌زنم تا حالم را عوض نکند این بابا با فریادهایش.
گشتی می‌زنم توی پارک ساعی و سیگاری می‌کشم. حالم خوب است و مدام صدای ترتیل پرهیزگار در ذهنم است: فَباَیِّ ءٰلآ ربّکما تُکذّبان. قدم‌هایم را تند می‌کند این صدا. چندنفری دور قلیانی حلقه زده‌اند. از آن جمع‌های خواستنی. از پله‌ها بالا می‌روم. دوتا یکی می‌پرم بالا. کُلُّ مَن علیها فان. حس پرنده‌ای را دارم وقت پرواز. می‌روم تا خیابان ولیعصر بی‌اختیار. انگار باید بروم فقط. نمی‌دانم کجا. رهایم نمی‌کند این: فَباَیِّ ءٰلآ ربّکما تُکذّبان. ولیعصر شب را می‌روم به سمت بالا. والنجمُ والشّجرُ یسجُدان. قلبم تند می‌زند و قدم‌هایم به پایش نمی‌رسد. صدا همراهم است: فَباَیِّ ءٰلآ ربّکما تُکذّبان. چندنفری که از کنارم می‌گذرند می‌خندند. می‌خواهم به خودم نگیرم. سعی می‌کنم در نقشم بمانم. مثل کسی که کار مهمی دارد و باید برود گام‌های بلند برمی‌دارم. چند قدمی می‌دوم. انگار صدا از آن بالا می‌آید: هَل جَزاءُ الاحسانِ اِلا الاحسان.
کسی از آشنایان اسم دخترش را گذاشته آلا. چه اسم قشنگی! شاید من هم روزی اسم دخترم را بگذارم آلا! به خاطر حس و حال امشب. به خاطر "فَباَیِّ ءٰلآ ربّکما تُکذّبان" که آدم را رها نمی‌کند. اسم قشنگی است. معنایش را نمی‌دانم. به خودم می‌گویم: آدم اسمی را که معنایش را نمی‌داند روی دخترش نمی‌گذارد. آن آشنایمان حتما می‌دانسته که گذاشته. شاید هم بگذارم پریسا. البته بستگی دارد به اینکه اسم زن آدم چی باشد. بستگی دارد که آدم اول تکلیفش را با خودش مشخص کند که می‌خواهد زن بگیرد یا نه. بستگی دارد به...
با خودم می‌گویم آن بالا هیچ کس نیست. خیلی که بخواهم بالا بروم تا میدان ونک بیشتر دوام نمی‌آورم. برمی‌گردم. آرام تر شده‌ام. منطقی‌تر. معقول‌تر. حالا آدم‌هایی که می‌گذرند از کنارم نمی‌خندند. صدایی هم در ذهنم نمی‌پیچد. فرود آمده‌ام روی زمین. با قدم‌های آهسته و سنگین. مثل بچه‌ی آدم بر می‌گردم. مثل کسی که هیچ کار مهمی ندارد.

برچسب‌ها:

|1 نظر

۱۳۸۹ مرداد ۲۸, پنجشنبه

پاتال وآرزوهای کوچک

دوست کلاس اول دبستانم زنگ زد وگفت برویم سینما. چه ایده‌ی خوبی برای این روزهای گه‌گیجه!. فیلم «پاتال وآرزوهای کوچک»! سینما پردیس ملت، آن بالاهای شهر و با آن زرق و برقش، هم نتوانست مانع نوستالژیک شدن ما بشود. بلیط که گرفتیم متصدی رو به کسی گفت با دونفر هم اکران می‌شود. تنها تماشاچیان این فیلم ما بودیم. کمی بعد توی سالن منتظر تماشای دوباره‌ی فیلمی بعد از بیست سال نشستیم. اما آرام هم ننشستیم. دو کودک بازیگوش شده بودیم. آپاراتچی آمد پایین و مچ ما را گرفت. نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد. کودکی در کار نبود و باید می‌رفت بالا و فیلم را برای دو آدم بیست و هفت ساله نمایش می‌داد. فیلم که شروع شد چند نفری هم آمدند تماشا. با لبخندهای بزرگ و پر از شوق بودیم و فیلم زنده کرد هر چه خاطره‌ی مدرسه و آرزوهای کوچک کودکیمان را. و باز آرزو کردیم ای کاش کره‌ای، چیزی داشتیم که پاتال از توی آن سر در می‌آورد و می‌خواند: «من می‌تونم کاری کنم که همه چیز عوض بشه...»

برچسب‌ها:

|3 نظر

۱۳۸۷ تیر ۲, یکشنبه

سرگذشت من

مسئول شب که آمد، سیگار را انداختم توی بوته‌های گل سرخ آن‌ور سیم‌خاردار.
کتابی که دستم بود را گرفت و رفت.
بعد از آن بود که «سرگذشت من» ناتمام ماند.

برچسب‌ها: ,

|0 نظر

۱۳۸۷ خرداد ۲۹, چهارشنبه

درخت تنهایی

يک دوست جديد پيدا کردم. تو کلاس فيلمنامه آشنا شديم. هم سال من است. او هم متولد اهواز است و چند شهر گشته تا اینکه ساکن تهران شده.کلی نقطه مشترک پيدا کرديم و برای هم اعتراف کردیم هر فيلمی که اکران می‌شود را سینما می‌بینیم، آن هم تنهایی ! از بحث آره موافقم این فیلم بهتر بود و آن یکی را قبول دارم آخرش خوب تمام نشد و درخت گلابی چیز دیگری بود به سربازی و ايام مدرسه و آن زمانها رسيديم به يک مدرسه. مدرسه دبستان شاهد اهواز. خانم خباز. همکلاسی سال اول دبستان. دست داديم. بعد از بيست سال... عجب!
توی پوست خودم نمی‌گنجيدم و می خواستم پر در بياورم و پرواز کنم تا خاطرات آن زمان، که حسرتی بود بيشترش فراموش شده بود.
حالا دوباره همکلاسيم؛ و با کلی نقاط تفاهم و علائق و سلايق مشترک. ما از يک نسل بوديم و سالها گشتيم و گردانده شديم و چه جالب که شده بوديم دو آدم شبيه به هم و هزاران آدم شبيه ما که همین دور و اطرافند. رامين را يادت هست؟ بهراد؟ فاضلی را يادت نمی آديد؟ فرجی را چه طور؟ همان که دستش را با خط کش فلزی بريد و همه انداختند گردن من. می‌گويم يک چيزهای محوی يادم می‌آيد. بچه‌های متولد شصت‌ودو که الان بيست و پنج ساله‌اند هرکدام سرنوشتی پيدا کردند. شايد هر روز از جلوی ما می‌گذرند و هيبتی پيدا کرده‌اند که ما نمی‌شناسيمشان. شايد هم همان‌هايی باشند که تنهايی می‌آيند سينما و يک گوشه دنج کز می‌کنند. همان‌هايی که انگار تمام آرزوهايشان را روی پرده‌های بی‌تحرک سينما جستجو می‌کنند. و مثل ما شايد عاشق درخت گلابی باشند. و شاید روزی درخت ما هم ثمری بدهد. ثمره درخت تنهایی چیست؟ می‌گويد چه اسم قشنگی! جان می‌دهد برای اسم يک فيلم !

برچسب‌ها:

|0 نظر

۱۳۸۷ فروردین ۱۸, یکشنبه

آدم و اجباری

حالا شب است. زیر نور به اصطلاح چراغ خواب نشسته‌ام، یک مهتابی که روزنامه پیچاندنش. از وقت خاموشی گذشته است. همه خوابند و من خوابم نمی‌برد. به زور می‌خواهم بنویسم رنج این روزهایم را روی کاغذهای مچاله دفترم تخلیه کنم. توی هیچ چشمی اینجا نگاهی نمی‌بینی که کمی حرارت بگیری، که دلت را گرم کند تا دستت بجنبد و بنویسد. آدم* به زندگی‌اش هم که می‌خواهد فکر کند به بن‌بست می‌خورد. که کل زندگی مثل همین «اجباری» جبر عادت‌هاست. جبر زور گفتن و زور شنفتن‌هاست. جبر سرماست یا گرماست، جبر آسمان و هواست. در اختیار که باشی جبر خستگی‌هاست...

آدم*: آدم را که با حوا، خدا آفرید. به سلامت و دعاگو، به عیش و شکر بودند هردوشان. از وسط شروع کرده بودند. از عشق شروع کردند. برای همین بود شاید که نماندند و آمدند جزء ماها. جزء سختی نوشته‌های سرنوشت. که از ابتدا کودکیت را ببازی به بازی زندگی و بعد این «اجباری» و شانه‌هایت را پربار کنی از هرچه که بارت کنند و بکشی تا نوک قله، ته دره، وسط کویر، عمق دریای غم... شیطان آمده بود اول. وسوسه کرده بود باغ را نشان داده بود، با انگشت میوه ممنوعه را که خدا خلقشان کرده بود و خدا منعشان کرده بود. خناسی کرده بود شیطان و رفته بود. نبود. تنها بودند. شانه به شانه رفته بودند: عاشقانه، لطیف، قدم زدند و رفتند. شعر هم برای هم خوانده بودند لابد: حافظ و عاشقانه از مشیری، سعدی، اخوان... «در کوچه‌های نجیب غزل‌ها که چشم تو می‌خواند، گه گاه اگر از سخن باز می‌ماند، افسون پاک منش پیش می‌راند...» رفتند و دست به دست هم و شانه به شانه و گوش و زمزمه‌شان رسید به زمین، همین خراب‌شده‌ای که هستیم.

برچسب‌ها:

|0 نظر

۱۳۸۶ اسفند ۱, چهارشنبه

پست برجک

از برجک که بالا رفتم ،خورشید پایین آمده بود. آخر غروب بود. شیشه‌ها یخ‌زده و کدر بودند. چراغ‌های خیابان از پشت شیشه‌ی یخ زده دو ردیف موازی بود که مثل یک سراب نورانی آخر جاده به هم می‌رسیدند. اسلحه را روی دوش جابجا کردم. می‌شد ماشه بچکانم توی دهانم. آنوقت مغزم می‌پاشید روی این شیشه یخ‌زده‌ی کدر که فقط از توش می‌شد چراغ‌ها را دید. چراغ ماشین‌های در گذر جاده، که می‌رفتند و می‌شد حدس زد که بخاری‌هاشان روشن و لابد یک موزیک لایت و بعضا سیگارشان هم روشن است. از کنار برجک که می‌گذرند فکرشان از هزار جا به من و برجک‌ام می‌افتد که این بیچاره توی این سرما چه می‌کشد. می‌آیم بیرون. چند عابر می‌گذرند. نگاهی می‌اندازند. انگار که ترسیده باشند، قدم تند می‌کنند. دست‌ها و گوش‌هایم می‌سوزد. می‌آیم توی برجک و در را می‌بندم. سیگار از توی جیبم در می‌آورم و جلوی چشمانم می‌گیرم. سفید و خوشکل و وسوسه انگیز! می‌نشینم وسط برجک سیگار را آتش می‌زنم. یک آن برجک از نور کبریت روشن می‌شود. ترس ورم می‌دارد. خاک تو سرت! اگر کسی دیده باشد؟ پاشو ببین کسی هست؟ زانوهایم سست است. نمی‌توانم بلند شوم. پاشو! نگاهی به نور سیگار می‌اندازم که نور سرخش کفه‌ی آهنی را روشن کرده. یک پک می‌زنم و بلند می‌شوم. فضا پر از دود می‌شود. با دستانم از دو طرف سیگار را غلاف می‌کنم و از بینی دود را می‌دهم بیرون. مثل یک اژدها از سوراخ‌های بینی‌ام دود می‌زند بیرون. یک اژدهای مسلح بالای برجک شماره دو. هر که رد شود می‌کشمش اگه جرعت داری بیا رد شو! «خسته نباشی.» سیگار را می‌اندازم زیر پا له‌اش می‌کنم. صدا از بیرون بود یا داخل؟ برو ببین دیگه! ولش کن رفت. برو ببین شاید از بیرون باشد. در را باز می‌کنم. داخل پادگان کسی نیست. آن ور دیوار هم کسی نیست. کی بود؟ به خیر گذشت.

چقدر از پست مانده؟ کاش ساعت داشتم. سعی می‌کنم یک خاطره خوش را به یاد بیاورم. کدام خاطره خوش پدرآمرزیده؟ هر خاطره و اتفاقی را که به یاد می‌آورم، یک مشت فحش بار خودم می‌کنم که دیدی چی کار کردی؟ چرا اون‌جوری گفتی و چرا این‌جور شد. می‌زنم زیر آواز و هر شعر را تا جایی که بلدم می‌خوانم، بقیه‌اش هم من‌درآوردی از خودم اضافه می‌کنم. بعد هر دختری را که قبلا دیده بودم، یکی یکی یاد می‌کنم. سعی می‌کنم عاشق یکی‌شان شوم و به یادش شعر و ترانه بخوانم، روی تصویرهای خیالی که از ذهنم می‌گذرانم. اما توی خیال هم همه‌شان می‌گذارند و می‌روند! از همین جاده غبار سرما گرفته‌ی پشت شیشه‌ی یخ‌زده‌ی برجک، بی خداحافظی راه‌شان را می‌گیرند و به سمت چراغانی تپه‌های آخر جاده راه را به چشمان پر اشک من می‌سپارند. می‌خوانم و اشک می‌ریزم:
«بگذر تا در شرار من نسوزی... بی‌پروا در کنار من نسوزی... همچون شمعی به تیره شب‌ها...»

چقدر از پست مانده؟ چرا این پاس‌بخش لعنتی نمی‌آید؟ سرد است و سگ‌لرزه می‌زنم. بالا و پایین می‌پرم؛ گرم نمی‌شوم که نمی‌شوم. گـُه به گور بابای هر چه نظامی‌گریست!
دلم می‌خواست... راستی دلم چه می‌خواهد؟ اصلا من از این دنیا چی می‌خوام؟ واسه چی اینجام؟ چرا زنده‌ام هنوز من؟ یادم می‌آید روزهایی که می‌خواستم خودم را خلاص کنم. گفتم بیهوده نچرخم خیالات برم ‌دارد کار دست خودم دهم، آمدم تن دادم به این اجباری. عجب حماقتی! حالا اسلحه دستم داده‌اند و تنهایم گذاشته‌اند. استغفرالله ربی و اتوب الیه! گور بابای پدرسگش! خدایا تو خودت شاهد باش. لوله‌ی اسلحه را می‌گذارم توی دهانم. یخ ِ یخ. فک‌ام از سرما می‌لرزد و دندان‌هام می‌خورد به لوله‌ی سیاه ِ تلخ. نگهبان برجک سه آن دورها توی اتاقک فلزی می‌جنبد. صداهای دور. شاید یکی آن دورها دارد مرا می‌بیند و فریاد می‌زند: «نـه...!»

یاد خواب شبهای اول خدمت افتادم. آن روز که شهید آورده بودند توی حسینه‌ی پادگان همه گریه‌کردند و من تمام مدت جلوی اشک لبریز توی چشم‌هایم را گرفتم. و شب خواب مادرم را دیدم که صدایم می‌زد از دورها و من توی خواب، خواب بودم و بیدار نمی‌شدم. یعنی انگار نمی‌توانستم بیدار بشوم. و توی خواب ِ خوابم گریه کردم، زار زدم. بیدار که شدم چشمانم تر بودند.

برچسب‌ها:

|0 نظر

۱۳۸۶ شهریور ۲۵, یکشنبه

انگار همین خواب دیشب بود، روز اول مدرسه. کیف خالی را به مدرسه برده بودم. گرسنه بودم. تغذیه نداشتم، تغذیه دیگر چیست؟ خوراکی باید بیاوری، همه بچه ها خوراکی می آورند مدرسه، بهش می گن تغذیه. یک بار سیب بغل دستی را دزدیدم و قایمکی خوردم. گفت راستش را بگو، اگه بگی خوردی کاری باهات ندارم. گفتم نخوردم، می دانست که کار من است اما چیزی بهم نگفت. از کیف مامان پول کف می رفتم. بابای مدرسه ساندویچ نان و پنیر می فروخت. پیراشکی، سمبوسه، نوشابه ممنوع بود. اما یک بستنی هایی داشت که خیلی خوشمزه بود، بستنی ملاح.

بابای مدرسه یک چشمش آبی بود یک چشمش سبز. خیلی مهربان بود.پیرمرد خمیده ولاغری بود که لپ هایش فرو رفته بودند. یک روز از سرویس مدرسه جا ماندم، مرا به خانه اش برد. پشت همان پنجره ای که تغذیه می فروخت خانه اش بود. کی فکرش را می کرد که خانه بابای مدرسه اینجا باشد؟ من اولین نفری بودم که این را کشف می کردم. پشت همان پنجره ای که رو به راه روی مدرسه بود یک گوشه نشستم و زار زار گریه می کردم. اتاق تاریکی بود و آن طرفش راه روی مدرسه با آجرهای قهوه ای تیره، خالی بود. به زنش گفت ازسرویس جا مانده ناظم زنگ زده خانه شان که بیان دنبالش. زنش آمد و یک بامیه بزرگ بهم داد. انگار بچه نداشتند. چادر زن خاکستری بود، چهره اش اصلا یادم نیست ولی مسن بود.

سر صف می ایستادیم آفتاب می خورد فرق سرمان. کله هامان را کچل می کردیم. یک بار ماشین اصلاح ما خراب شده بود، بابام با قیچی سرم را کچل کرد. آن روز همه کلاس بهم خندیدن. کلاس اول بودم. جای من نفر سوم بود. اصلا یادم نیست به جز کلاس ما کلاس اول دیگری هم بود یا نه. حتی تا آخر سال همه بچه ها را هم نمی شناختم. ناظم(آقای شیشه گر) می آمد پشت بلندگو می گفت از جلو نظام؛ همه دست چپمان را روی شانه جلویی می کوبیدیم. بعد شعار میدادیم، می گفت کی خسته س؟ فریاد میزدیم دشمن. می گفت مدرسه؟ همه میگفتیم سنگر. بعد قرآن و شعارهفته می خواندند. یک روز باران آمده بود و جوب جلوی صف پر شده بود. فاضلی آمد گفت برو پشت سر من وایسا می خوام جلو بایستم، قبول نکردم هلش دادم کیفش افتاد توی جوب. زورش زیاد بود کیفم را گرفت پرت کرد توی جوب و جلوی من ایستاد. تمام کتاب و دفترهام خیس شدن. خیلی جلوی خودم گرفتم تا گریه نکردم.

یک دوستی داشتم اسمش رامین جعفری بود. همه اش با او می گشتم. دوست خیلی خوبی بود همیشه تغذیه می آورد. زنگ تفریح که می خورد التماسش می کردم کمی از تغذیه اش را به من بدهد. بیشتر موقع ها نصفش را به من می داد بعضی موقع ها هم می گفت خیلی گرسنمه و من اصرار نمی کردم. پدرش سرگرد بود. من به شوخی می گفتم پدرت سرگرزه، غش غش می خندید. دور حیاط مدرسه را می چرخیدیم. یکی از بچه های کلاس همیشه یک چیزی زیر خاک باغچه مدرسه مخفی می کرد، می گفت نقشه گنجه، به رمز نوشته شده. من و رامین کلی بهش می خندیدیم. بچه عجیب و غریبی بود. یک بار رفت و دوماه بعد آمد سر کلاس، می خواستند اخراجش کنند. از دفتر آمدند و اسمش را صدا کردند. همه ترسیده بودیم. بار اولی بود که می شنیدیم کسی اخراج می شود. آخرش هم اخراجش کردند فکر کنم. رامین تکواندوکا بود. همیشه از باشگاه برایم تعریف می کرد، از تمرین هایش می گفت. خیلی خوش اخلاق بود و همیشه به شوخی های بی مزه من می خندید. هیچ وقت دعوا نمی کرد. چند تا فن با اسم های عجیب و غریب یادم داد. من هیچ چیز یاد دادنی و تعریف کردنی برای او نداشتم. خاک بازی و سنگ پرت کردن یاد دادن نداشت، با تخته پاره ها و قوطی حلبی هیچ فن جالبی نمی شد زد. قورباقه گرفتن و توی تشت آب انداختن هم چیزی نبود که بخواهم تعریفش کنم.

به جز رامین جعفری چند تا دوست دیگر هم داشتم. یکیشان بهراد نعمت زاده بود که بعد ها هم یک سال توی دبیرستان با هم بودیم. آن موقع ها هر دوشان رفتند تیزهوشان و من نمی دانستم تیزهوشان یعنی چه؟ توی دبیرستان که بود مرا یادش بود. می گفت که با رامین چند سالی با هم بودیم یک بچه سوسولی شده. دلم برایشان تنگ می شود، مخصوصا رامین که اولین دوستم بود.
یک بار بردنمان تئاتر، بزک زنگوله پا بود فکر کنم. هیچیش یادم نیست. فقط یک بار یکی از بزها که لباس سفید پوشیده بود پرید وسط تماشاگرا و از کنار من ردشد. یک دختر بچه بود که لباس سفید و پری تنش کرده بودند. بعد تئاتر خانواده هامان آمدند دنبالمان. پدر رامین با لباس شخصی آمده بود. موهایش کمی ریخته بود و خوش تیپ بود. آنها آن طرف خیابان بودند و ما این طرف. خواهر کوچک رامین هم بود. مادرش مانتویی بود و اسم خواهرش رکسانا بود. باباها با دست بلند کردن با هم سلام کردند و آنها سوار ماشینشان شدند و رفتند.

برچسب‌ها:

|0 نظر

۱۳۸۵ آذر ۲۷, دوشنبه

هوای زیر پتو خفه است. روزنه‌ای باز می‌کنم. نور هجوم می‌آورد. نمی‌خواهم چشم‌هایم را باز کنم. از صبح بدم می‌آید. یکی از آویزهای پرده افتاده. خورشید پشت پلک‌هایم است. امروز سه‌شنبه‌ست یا چهارشنبه؟ هر روزی که می‌خواهد باشد. کاش خوابم می‌برد. چشم‌هایم همچنان بسته است. فکر می‌کنم. هیچ‌کس در خانه نیست. می‌شود یک کار یواشکی کرد. فاصله‌ام تا دکمه روشن کامپیوتر کم است. باچشم بسته هم می‌توانم روشنش کنم. حوصله اش را ندارم. کاش دوباره خوابم می‌برد. به بسته سیگارم فکر می‌کنم. چهار نخ بیشتر سیگار ندارد. توی جیب داخل کابشن است. الان باید رو به رویم، به چوب لباس آویزان باشد.

باغچه‌ی خانه کودکی. پنج گل نرگس. چقدر خوشحالم. این گل‌ها را من کاشته‌ام. مادر لبخند می‌زند. یکی‌شان را می‌چیند. بغض میکنم. تمام ریحان‌هایی که مادر کاشته می‌کنم. مادر سرم فریاد می‌کشد. پشت‌بام مخفی‌گاه من است. هر وقت مادر دعوایم می‌کند اینجا قایم می‌شوم. پر از پوست موز و لیوان‌های شکسته‌ی جهاز مادرم. جایی که اولین بار سیگار کشیدم، زیر سایه دیوار راه‌پله بود. سیگاری که از دایی دزدیدم. سیگار دست‌پیچ که خیلی تلخ بود. سرفه کرده بودم. چشمانم سرخ و اشک آلود بود. تا نیمه شب در مخفی‌گاه بودم. مادر گریان توی کوچه‌ها دنبال من می‌گشت. از پشت‌بام می‌دیدمش. پدر کلافه است و عصبی. بر سر خواهرم فریاد زد. می‌ترسم خودم را نشان بدهم. پدر عصبانی است.

باغچه پر از پرپین است. همه را من کاشته‌ام. می‌دوم تا به مادر بگویم. مادر می‌خندد. من جیغ می‌کشم. روز اول مدرسه‌هاست. مضطربم. نمی‌خواهم بروم. پدر به زور مرا می‌برد. دستم را می‌گیرد از خیابان‌ها شلوغ عبور می‌کنیم. هیچ‌کس توی حیاط مدرسه نیست. گنجشک‌ها جلوی دروازه فوتبال روی سر و کول هم می‌پرند. دستم در دست پدر است. از جلوی دفتر رد می‌شویم. دیگر از دفتر نمی‌ترسم. دست پدر پر از امنیت است. پدر با ناظم حرف می‌زند. نگاه ناظم دیگر ترسناک نیست. چشمانش هراسان است. از پدر می‌ترسد. پدر زورش را دارد. همه سر کلاس هستند. در کلاس را باز می‌کنم. پدر خداحافظی می‌کند و دور می‌شود. معلم و همه بچه‌ها به من خیره می‌شوند. قلبم می‌ریزد. دستم را بالا می‌گیرم و صدایم از ته حلق‌ام در می آید: اجازه! معلم اشاره می‌کند: بشین. میز اول می‌نشینم. تا آخر سال همان‌جا جای من است. جلوی میز معلم.

دلم می‌گیرد. بیدار شدم. هم‌اش خواب بود. سینه‌ام سنگین است. می‌نشینم لب تخت. مات و مبهوت به لیوان‌های خالی کنار تخت خیره می‌شوم. ظهر شده. کابشن‌ام را می‌پوشم به حیاط می‌روم. شاه‌پسندهای خشکیده وسیاه درهم پیچیده‌اند. چهار نخ سیگار را ناشتا می‌کشم. کرخت بی‌حوصله. به باغچه‌های کودکی، به خواب ناتمام صبح‌ها فکر می‌کنم. به گل نرگسی که دست مادر آن را چیده بود.

برچسب‌ها:

|0 نظر