Home
Email
Archive:

August 2006

September 2006

December 2006

January 2007

February 2007

September 2007

October 2007

February 2008

March 2008

April 2008

May 2008

June 2008

July 2008

August 2008

October 2008

June 2009

July 2009



دوستان

راديو زمانه
خبرگزاری مهر
فولاد خوزستان
پارسيک
ReCent
Powered by Blogger


يادداشت‌های بيست‌و‌شش سالگی


Tuesday، July 7، 2009
پدیده ای که ثابت کرد "ایران فقط تهران است"
خبر آلودگی هوای تهران به دلیل گرد وغبار در سطح وسیع از رسانه های مختلف حتی در سطح جهانی منتشر شد و حتی گفتگوی خبری سیمای یکشنبه شب هم به این مهم پرداخت. اکنون صحبت از تعطیلی در تهران هم هست .
موضوعی که امروز در صدر اخبار داخلی قرار گرفته و در بخش های مختلف خبری و گزارش های رسانه ها خودنمایی می کند شاید برای شهروندان تهرانی و مسئولان پایتخت نشین شگفت آور و حتی تا حدودی رعب آور باشد اما برای هموطنان جنوبی و اخیرا غرب نشینمان در نیمه اول سال جزیی از زندگیشان محسوب می شود.
حدود چهار سال است که ساکنین شهرهای جنوب،جنوب غرب و غرب کشور در استانهای خوزستان،بوشهر،ایلام،کرمانشاه ،لرستان،هرمزگان ،کردستان و برخی استانهای دیگر از اواخر بهار به بعد شاهد روزهای غبارآلودی بودند که ضمن ایجاد مشکلات تنفسی و ریوی و بیماری های دیگر ،زندگی معمولی آنها را به حالت نیمه تعطیل در می آورد اما فریادها و کمک خواهی آنها از پایتخت نشین ها به جایی نمی رسید.
آنها بارها نوشتند که اگر "ایران فقط تهران نیست" ،پس چرا در این باره کاری نمی کنند؟ اکنون نیز تنها پرسش اساسی این است که آیا سازمان محیط زیست و مسئولین مربوطه به جد تا رفع کامل این این معضل، موضوع را پیگیری خواهد کرد یا با رفع این حالت در تهران موضوع به فراموشی سپرده خواهد شد؟
امیدواریم این ادعا که "ایران فقط تهران نیست" در همه موضوعات و مسائل مناطق مختلف ایران عزیز نیز لحاظ شود.
تابناک
|


Sunday، June 21، 2009
سکوت ادامه دارد

روزهايی را تصور می‌کنم که بچه‌های ما تاريخ اين روزها را ورق می‌زنند.

|


Saturday، June 20، 2009
تقصير من بود!
از همه ملت شریف و بزرگوار و با گذشت ایران می‌خواهم از جهت اينکه تا بدین برهه‌ی زمانی تمام پيش‌بينی‌هايم درست از آب درآمده، این حقیر ناتوانِ ناقص‌العقل را ببخشند و تمامی مسئوليت اتفاقات و سخنرانی‌های اخير را بر عهده می‌گيريم. تقصير من بود!
|


Thursday، June 18، 2009
رنج فراق
ای کاش قدرتی داشتم و نمی‌گذاشتم آن که تو را کُشت راست‌راست بگردد. از روی ديوار، روز روشن، به رگبار ببندد و بگويند که شب بود و مسلح بود و اوباش... آرزوهايم را به گور خواهم برد می‌دانم. اما برای تکامل هميشه رنج‌هايی بايد بُرد. رنج‌هایی برای آزادی، برای احقاق و برای تنفس در سپیده‌ی افقی که همیشه پیش روی آدم‌هاست. و رنج فراق.
نگر تا این شب خونین سحر کرد
چه خنجرها که از دلها گذر کرد
|


Wednesday، June 10، 2009
تمامی روزها یک روزند
تکه تکه میان شبی بی‌پایان

نمی‌دانم از کيست
|


Saturday، October 4، 2008
دل و جان بردی اما
نشدی يارم …
تنها رفتی
تنها ماندم
"رهی معیری"
|


Friday، August 29، 2008
بيست‌وپنج سالمه
هنوز هم دلم آشوبه
از شبهای بی‌خواب و بی‌سيگاری
|


Friday، August 22، 2008
شبی خواب دیدم پروانه‌ای شده‌ام و به پرواز درآمده‌ام.
اکنون نمی‌دانم انسانی هستم که خواب ديده پروانه است،
يا پروانه‌ای که خواب می‌بيند انسان است.
«چانک تسئو» حکيم چينی
|


Wednesday، July 30، 2008
به باطل می‌رود،
دستی که در تاریکی می‌خزد تا نشانه‌ای يابد؛
و دريغ،
مردمانی را که از ایمان می‌گریزند.
و می‌نوشند،
بر سلامتِ ذهن فراموشکارشان.
|


Monday، June 23، 2008
شروع
اينطوری شروع می‌کنم:

تقديم به خودم؛
به خاطر تحمل اين زندگی !
|


Sunday، June 22، 2008
سرگذشت من
مسئول شب که آمد، سیگار را انداختم توی بوته‌های گل سرخ آن‌ور سیم‌خاردار.
کتابی که دستم بود را گرفت و رفت.
بعد از آن بود که «سرگذشت من» ناتمام ماند.
|


Wednesday، June 18، 2008
درخت تنهایی
يک دوست جديد پيدا کردم. تو کلاس فيلمنامه آشنا شديم. هم سال من است. او هم متولد اهواز است و چند شهر گشته تا اینکه ساکن تهران شده.کلی نقطه مشترک پيدا کرديم و برای هم اعتراف کردیم هر فيلمی که اکران می‌شود را سینما می‌بینیم، آن هم تنهایی ! از بحث آره موافقم این فیلم بهتر بود و آن یکی را قبول دارم آخرش خوب تمام نشد و درخت گلابی چیز دیگری بود به سربازی و ايام مدرسه و آن زمانها رسيديم به يک مدرسه. مدرسه دبستان شاهد اهواز. خانم خباز. همکلاسی سال اول دبستان. دست داديم. بعد از بيست سال... عجب!
توی پوست خودم نمی‌گنجيدم و می خواستم پر در بياورم و پرواز کنم تا خاطرات آن زمان، که حسرتی بود بيشترش فراموش شده بود.
حالا دوباره همکلاسيم؛ و با کلی نقاط تفاهم و علائق و سلايق مشترک. ما از يک نسل بوديم و سالها گشتيم و گردانده شديم و چه جالب که شده بوديم دو آدم شبيه به هم و هزاران آدم شبيه ما که همین دور و اطرافند. رامين را يادت هست؟ بهراد؟ فاضلی را يادت نمی آديد؟ فرجی را چه طور؟ همان که دستش را با خط کش فلزی بريد و همه انداختند گردن من. می‌گويم يک چيزهای محوی يادم می‌آيد. بچه‌های متولد شصت‌ودو که الان بيست و پنج ساله‌اند هرکدام سرنوشتی پيدا کردند. شايد هر روز از جلوی ما می‌گذرند و هيبتی پيدا کرده‌اند که ما نمی‌شناسيمشان. شايد هم همان‌هايی باشند که تنهايی می‌آيند سينما و يک گوشه دنج کز می‌کنند. همان‌هايی که انگار تمام آرزوهايشان را روی پرده‌های بی‌تحرک سينما جستجو می‌کنند. و مثل ما شايد عاشق درخت گلابی باشند. و شاید روزی درخت ما هم ثمری بدهد. ثمره درخت تنهایی چیست؟ می‌گويد چه اسم قشنگی! جان می‌دهد برای اسم يک فيلم !
|


Sunday، June 15، 2008
من !
«خودم گویم
خودم خندم
من چه مرد انیم»
به من گفت. اما خودش آخرش خنديد.
|


Friday، June 13، 2008
دیو سیاه
منظره‌ی جلوی ميز پر از پاييز بود. دو ليوان چای در دست داشتند و غرق در سکوت بودند. سارها می‌خنديدند و باد برگهای روی زمين را قلقک می‌داد. پسر گفت:
« آخرش؟ لااقل درست ازم خداحافظی کن تا برم»
دختر دفترچه‌اش را از کيف در آورد و ورق زد تا به صفحه‌ای سفيد رسيد.
«می‌تونستی بغلم کنی ببوسی و بعد بگی خداحافظ عزیزم. اون وقت راحت‌تر بود. با حرف نزدن چیزی پیش نمی‌ره»
آسمان ابری بود. پسر بغض کرد، چای را روی ميز گذاشت و بغضش را خورد. آهسته گفت «نمی‌تونم فراموشت کنم... » و راه زرد و سرخ را پيمود تا از نظر محو شد. دختر نوشت:
«کاش آن ديو سياه
پشت اين ابر سپيد
مثل اين باغ پر از سار و خزان می‌خنديد»
آسمان رعدی زد، و باران روی زردها و سرخ‌ها باريد.
|


Tuesday، June 3، 2008
فریب صداها
دستم انداخته بود.
کسی بر در نمی‌کوبيد.
پرنده‌ای مقلد بود، فريبم می داد هربار با صدایی؛
با صدای پای رفتنش
و با صدای بر در زدن آمدنش
|