<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-32972430</id><updated>2011-07-08T09:09:18.867+04:30</updated><category term='خاطرات پراکنده'/><category term='story'/><category term='دیگران'/><category term='موسیقی'/><category term='سیگار به دست'/><title type='text'>بسه دیگه خفه‌شو!</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://khafesho.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>Sadeq</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11228601297549355285</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>35</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32972430.post-3395853497775661869</id><published>2010-09-02T07:00:00.003+04:30</published><updated>2010-09-10T05:01:58.410+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;لج کرده‌ام با کتابخانه‌ام. کتاب های جدید را می‌چینم دور و برم. نمی‌روم طرفش. قهریم باهم. او رفته توی دار و دسته‌ی سه‌تار. من و سه‌تار سال‌هاست قهریم. از سر آن دانشگاه کذایی به بعد قهر کردیم. او بعد کم‌کم ساعت کوچک رومیزی‌ام را متقاعد کرد که با من قهر کند. مجسمه‌ها و یادگاری‌های ریز و درشت را کشید طرف خودش و میانه‌مان را بهم زد. این آخری هم موفق شده کتاب‌های قدیمی و کتابخانه‌ام را هم علیه من بشوراند. همه‌اش هم تقصیر خودم است. آن روز که دادم سیم انداختند و کوک شد دوباره شده بلای جانم. همان موقع که شهرآشوب را زدم می‌دانستم این سه‌تار آدم بشو نیست و علیه من شورش می‌کند. حتی واکمن قدیمی و آرشیو نوارهای کاست هم آنجاست. ساعت دیواری هم هفته‌ی پیش اعتصاب کرده و سر پنج بعد از ظهر مانده. می‌دانم که می‌گویم بعد از ظهر. داشتم نگاهش می‌کردم، نمک به حرام چشم در چشم من دوخته بود که ایستاد. ام‌پی‌تری پلیر عزیزم خودکشی کرد. زده بودمش به کامپیوتر که جیغ کشید و در جا تلف شد طفلک! هیچ وقت کسی نفهمید علت مرگش چه بود. زِن استونِ کریتیو بود. از این کوچک‌های بی دردسر. حتی تا آخر عمرش هم گرایش سیاسی نداشت. آن قبلاها گاهی پیش سه‌تار هم می‌رفت اما به‌اش که گفتم آنطرف‌ها نرود حرف گوش کرد خدابیامرز. بر عکس آن هاردِ یک ترابایتِ وسترن تخم‌حرام که کز می‌کرد مثل کرکس کنار سه‌تار آن بالای کتابخانه. آخرش هم که به هلاکت رسید حدود هفتصد گیگ آرشیو موسیقی و فیلم من را هم شهید کرد. خدا لعنتش کند. هر روز نفرینش می‌کنم و با اینکه هنوز گارانتی دارد انداختمش پیش همان سه‌تار تا عبرت بقیه‌شان شود. کتاب‌ها و مجله‌های جدید را می‌اندازم زیر تخت. یا جایی دور از کتابخانه و آن دار و دسته‌ی دشمن. مثل این "نه تر و نه خشکِ" مرادی کرمانی، که تازه خریدمش و انداخته‌ام روی میز و رفته زیر کاغذهای پرینت شده. سی‌دی‌ها کنار کامپیوتر، پیش تختم هستند. دایره حکومتم به شعاع یک متری تختم محدود شده. نمی‌گذارم هیچ حرفی از کتابخانه باشد. اسم سه‌تار را بردن مجازاتش حبس در انباری پارکینگ است. همان جایی که اسپیکرها را به همین جرم انداختم. عاقبت اسپیکرها را برای تک تکشان می‌گویم. حتی برای لیوان‌های چیده روی میز. همه باید بدانند که اینجا رئیس منم. تنها یادگارهای ام‌پی‌تری پلیرم، یک دو قلوی به هم چسبیده، هندزفری کوچکی است که هر روز خاطرات پدرشان را برایشان می‌گویم و گریه می‌کنیم باهم. آن‌ها از پدرشان چیز زیادی یادشان نیست. به آن‌ها می‌گویم که او همیشه وفادار بود و هیچ وقت گول ایادی استکبار سه‌تاری را نخورد و آخرش هم شهید شد و رفت به بهشت. به آنها نمی‌گویم که خودکشی کرد. اگر بگویم پدرشان خودکشی کرد و دق کرد و با جیغ و درد مرد، از زندگی نا امید می‌شوند و ممکن است گمراه شوند و به سمت دشمن بروند. می‌گذارم از پدرشان تصور یک قهرمان شهید را داشته باشند. من به آنها خیلی چشم امید دارم مخصوصا آن یکی که رویش حرف آر انگلیسی حک شده، که یعنی راست، خیلی جوان مخلصی است. هردویشان مخلصند اما این یکی کمی بیشتر. خب دیگر باید بروم به زیر تخت سرکشی کنم نکند کسی از مجله‌ها و کتاب‌ها شورش کنند. روز قدس نزدیک است به هر حال. آدم باید همه‌ی جوانب را در نظر داشته باشد. ممکن است اتفاق ناخوش‌آیندی رخ بدهد. این کتاب‌ها و مجله‌های جوان خیلی زود تحت تاثیر دشمنان قرار می‌گیرند. باید سامانی بهشان بدهم. این‌ها جنبه‌ی روز قدس ندارند. باید همه‌شان را ردیف کنم و برایشان سخنرانی کنم. نصیحتشان کنم تا آدم شوند. باید چند کتاب دیگر هم بخرم ردیف کنم وسط اتاق. اتاق را پر کنم تا جایی برای سه‌تار و دارو دسته‌اش نباشد. شاید هم بروم انبار و آن کتاب‌هایی که محکومیتشان تمام شده بیاورم. یا عفوشان کنم. اما کتاب‌های دوران دانشگاه کذایی را نمی‌آورم. آنها ارزش عفو کردن ندارند. "ما راهپیمایی باشکوهی خواهیم داشت". این را طوری برایشان می‌گویم که حالیشان شود فردا همه‌شان باید بریزند وسط اتاق.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32972430-3395853497775661869?l=khafesho.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khafesho.blogspot.com/feeds/3395853497775661869/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2010/09/blog-post.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/3395853497775661869'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/3395853497775661869'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2010/09/blog-post.html' title=''/><author><name>Sadeq</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11228601297549355285</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32972430.post-2539198683289715416</id><published>2010-08-31T05:24:00.002+04:30</published><updated>2010-08-31T05:24:49.820+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خاطرات پراکنده'/><title type='text'></title><content type='html'>با محمد می‌رویم مسجد خوزستانی‌ها برای احیاء. زود آمده‌ایم. یاسین می‌خوانیم با هم و الرحمن. گوشی‌ام را چسبانده‌ایم به گوشمان و صدای پرهیزگار را همراهی می‌کنیم. سخنرانی آمده و می‌خواهد حرف بزند. اما فریاد می‌زند. بیرون می‌زنم تا حالم را عوض نکند این بابا با فریادهایش.&lt;br /&gt;گشتی می‌زنم توی پارک ساعی و سیگاری می‌کشم. حالم خوب است و مدام صدای ترتیل پرهیزگار در ذهنم است: فَباَیِّ ءٰلآ ربّکما تُکذّبان. قدم‌هایم را تند می‌کند این صدا. چندنفری دور قلیانی حلقه زده‌اند. از آن جمع‌های خواستنی. از پله‌ها  بالا می‌روم. دوتا یکی می‌پرم بالا. کُلُّ مَن علیها فان. حس پرنده‌ای را دارم وقت پرواز. می‌روم تا خیابان ولیعصر بی‌اختیار. انگار باید بروم فقط. نمی‌دانم کجا. رهایم نمی‌کند این: فَباَیِّ ءٰلآ ربّکما تُکذّبان. ولیعصر شب را می‌روم به سمت بالا. والنجمُ والشّجرُ یسجُدان. قلبم تند می‌زند و قدم‌هایم به پایش نمی‌رسد. صدا همراهم است: فَباَیِّ ءٰلآ ربّکما تُکذّبان. چندنفری که از کنارم می‌گذرند می‌خندند. می‌خواهم به خودم نگیرم. سعی می‌کنم در نقشم بمانم. مثل کسی که کار مهمی دارد و باید برود گام‌های بلند برمی‌دارم. چند قدمی می‌دوم.  انگار صدا از آن بالا می‌آید: هَل جَزاءُ الاحسانِ اِلا الاحسان.&lt;br /&gt; کسی از آشنایان اسم دخترش را گذاشته آلا. چه اسم قشنگی! شاید من هم روزی اسم دخترم را بگذارم آلا! به خاطر حس و حال امشب. به خاطر "فَباَیِّ ءٰلآ ربّکما تُکذّبان" که آدم را رها نمی‌کند. اسم قشنگی است. معنایش را نمی‌دانم. به خودم می‌گویم: آدم اسمی را که معنایش را نمی‌داند روی دخترش نمی‌گذارد. آن آشنایمان حتما می‌دانسته که گذاشته. شاید هم بگذارم پریسا. البته بستگی دارد به اینکه اسم زن آدم چی باشد. بستگی دارد که آدم اول تکلیفش را با خودش مشخص کند که می‌خواهد زن بگیرد یا نه. بستگی دارد به...  &lt;br /&gt;با خودم می‌گویم آن بالا هیچ کس نیست. خیلی که بخواهم بالا بروم تا میدان ونک بیشتر دوام نمی‌آورم. برمی‌گردم. آرام تر شده‌ام. منطقی‌تر. معقول‌تر. حالا آدم‌هایی که می‌گذرند از کنارم نمی‌خندند. صدایی هم در ذهنم نمی‌پیچد. فرود آمده‌ام روی زمین. با قدم‌های آهسته و سنگین. مثل بچه‌ی آدم بر می‌گردم. مثل کسی که هیچ کار مهمی ندارد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32972430-2539198683289715416?l=khafesho.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khafesho.blogspot.com/feeds/2539198683289715416/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2010/08/blog-post_31.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/2539198683289715416'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/2539198683289715416'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2010/08/blog-post_31.html' title=''/><author><name>Sadeq</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11228601297549355285</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32972430.post-155454010804023132</id><published>2010-08-27T03:41:00.004+04:30</published><updated>2010-08-27T05:47:14.311+04:30</updated><title type='text'>آه ای چهل‌سالگی از تو خوشم نیامد!</title><content type='html'>فیلم چهل‌سالگی انگار یک روخوانی از رمانش است، البته به همراه تصاویر بسیار زیبا، که گاهی خواننده‌اش تپق می‌زند و آدم را از داستان پرت می‌کند بیرون. مثل روخوانی‌های سر کلاس ادبیات فارسی که گاهی قسمت حساس داستان، نوبت شاگردی مثل من می‌افتد که مدام تپق می‌زند، خط را گم می‌کند وصدایش را آن ته کلاس نمی‌شنوند. یک اشکالش هم این است که مثل خیلی از فیلم‌ها نوازنده‌ها برای خودشان با ساز بازی می‌کنند و بعد صدای موسیقی پخش می‌شود که آدم فکر کند طرف دارد ساز می‌زند. و آن قدر این موسیقی زیباست که باورناپذیریت بیشتر می‌شود. از این هم که بگذریم صدای بد فروتن در خواندن آواز است که خیلی هم طولانی می‌شود. و آدم حرصش می‌گیرد وقتی فروتن زور می‌زند خوب بخواند و فکر هم می‌کند دارد خیلی خوب می‌خواند. درحالی که آواز آن رفتگر که سعی هم نمی‌کند اصولی بخواند خیلی دلی‌تر است و دلنشین‌تر. اینکه آن رفتگر بهتر از آرتیست اولِ عاشقِ فیلم می‌خواند و اینکه آواز فروتن ضدحال است و اصلا روی اعصاب، گند می‌زند به هرچه هم‌ذات پنداری است. اصولا من با فروتن مشکلی ندارم. اما این فیلم با ظرفیت‌های فروتن جور در نمی‌آمد. &lt;br /&gt;قصه اما خیلی زیبا بود ولی ای کاش دلشان می‌آمد و فیلمنامه‌اش می‌کردند و همانطوری روخوانی‌اش نمی‌کردند. اینکه فرهاد(فروتن) همسرش را با عشق سابقش تنها می‌گذارد و می‌آید توی دفتر کارش می‌نشیند و استراق سمع می‌کند تا بفهمد زنش هنوز عاشق او هست یا حیله‌ی عاشقانه‌اش بعد از سال‌ها کار خودش را کرده. کاری که شاید از روی وظیفه‌ای که داشت، قضاوت، درست بوده باشد. اینکه باعث جدایی آنها شده بود، همان با نگاه اول عاشق شده بود و رقیبش را با جدایی انداختن میان آنها حذف کرده بود، آغاز درام زیبای قصه‌ای بود که از مثنوی آمده بود و رمان شده بود. ولی هیچ وقت فیلم نشد! &lt;br /&gt;"چهل‌سالگی" فقط حسرت آدم را برمی‌انگیزد. فیلم چهل سالگی را که می‌بینی حسرت می‌خوری که چرا فقط یک مهرجویی داریم که بلد است از رمان فیلم درآورد و چرا دیگر خسرو شکیبایی نداریم که این نقش‌ها را خوب از آب درآورد. حتی لبخند فروتن هم وقتی لیلا حاتمی می‌گوید: "فرهاد به من امنیت می‌ده" خیلی به دل آدم نمی‌چسبد. مثل لبخندی نیست که علی مصفا در فیلم "پری" از خواندان و یادآوری خاطرات اسد(خسرو شکیبایی) می‌زند. فروتن که می‌خواند: "خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد..." آدم دلتنگ شکیبایی می‌شود و دلش می‌خواهد صدای شکیبایی را بشنود. یک صدای صمیمی‌تر. شاعرتر. عاشق‌تر. آن بازیگر نقش کورش که رقیب فروتن بود خیلی بد بود. خیلی. اصلا حرفش را نمی‌زنم.&lt;br /&gt;نقطه‌ی قوتش هم بهار کوچولو بود که شخصیتی دوست‌داشتی داشت. لیلا حاتمی هم خوب بود. مخصوصا آن صحنه‌ی آخر.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32972430-155454010804023132?l=khafesho.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khafesho.blogspot.com/feeds/155454010804023132/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2010/08/blog-post_983.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/155454010804023132'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/155454010804023132'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2010/08/blog-post_983.html' title='آه ای چهل‌سالگی از تو خوشم نیامد!'/><author><name>Sadeq</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11228601297549355285</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32972430.post-5686213727896986561</id><published>2010-08-23T07:14:00.000+04:30</published><updated>2010-08-23T07:14:24.021+04:30</updated><title type='text'>صبح</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;table align="center" cellpadding="0" cellspacing="0" class="tr-caption-container" style="margin-left: auto; margin-right: auto; text-align: center;"&gt;&lt;tbody&gt;&lt;tr&gt;&lt;td style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://kalpatre.persiangig.com/image/Morning.JPG" imageanchor="1" style="margin-left: auto; margin-right: auto;"&gt;&lt;img border="0" height="239" ox="true" src="http://kalpatre.persiangig.com/image/Morning.JPG" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;tr&gt;&lt;td class="tr-caption" style="text-align: center;"&gt;صبح&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32972430-5686213727896986561?l=khafesho.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khafesho.blogspot.com/feeds/5686213727896986561/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2010/08/blog-post_23.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/5686213727896986561'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/5686213727896986561'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2010/08/blog-post_23.html' title='صبح'/><author><name>Sadeq</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11228601297549355285</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32972430.post-1716151132617167400</id><published>2010-08-19T04:55:00.004+04:30</published><updated>2010-08-20T23:56:42.259+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خاطرات پراکنده'/><title type='text'>پاتال وآرزوهای کوچک</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://khafesho.blogspot.com/2008/06/blog-post_18.html"&gt;دوست کلاس اول دبستانم&lt;/a&gt; زنگ زد وگفت برویم سینما. چه ایده‌ی خوبی برای این روزهای گه‌گیجه!. فیلم «پاتال وآرزوهای کوچک»! سینما پردیس ملت، آن بالاهای شهر و با آن زرق و برقش، هم نتوانست مانع نوستالژیک شدن ما بشود. بلیط که گرفتیم متصدی رو به کسی گفت با دونفر هم اکران می‌شود. تنها تماشاچیان این فیلم ما بودیم. کمی بعد توی سالن منتظر تماشای دوباره‌ی فیلمی بعد از بیست سال نشستیم. اما آرام هم ننشستیم. دو کودک بازیگوش شده بودیم. آپاراتچی آمد پایین و مچ ما را گرفت. نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد. کودکی در کار نبود و باید می‌رفت بالا و فیلم را برای دو آدم بیست و هفت ساله نمایش می‌داد. فیلم که شروع شد چند نفری هم آمدند تماشا. با لبخندهای بزرگ و پر از شوق بودیم و فیلم زنده کرد هر چه خاطره‌ی مدرسه و آرزوهای کوچک کودکیمان را. و باز آرزو کردیم ای کاش کره‌ای، چیزی داشتیم که پاتال از توی آن سر در می‌آورد و می‌خواند: «من می‌تونم کاری کنم که همه چیز عوض بشه...»&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32972430-1716151132617167400?l=khafesho.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khafesho.blogspot.com/feeds/1716151132617167400/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2010/08/blog-post.html#comment-form' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/1716151132617167400'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/1716151132617167400'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2010/08/blog-post.html' title='پاتال وآرزوهای کوچک'/><author><name>Sadeq</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11228601297549355285</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32972430.post-1152595823576629288</id><published>2010-07-23T00:11:00.000+04:30</published><updated>2010-07-23T00:17:33.280+04:30</updated><title type='text'>چای سبز</title><content type='html'>چای سبز خوب است. آرامش می‌دهد به آدم. امروز شش- هفت باری دم کردم و خوردم. آرامش می‌دهد. بعد از سیگار هم می‌چسبد. قبل از سیگار هم. همینطور قبل و بعد خواندن، نوشتن، خوابیدن. تنهایی آدم را پر می‌کند. البته آدمی مثل من را. محض تنوع و سرگرمی هم استفاده می‌شود. محض گذران اوقات الکی(بخوانید فراغت). پای ثابت مستراح می‌شوی. می‌نشینی آنجا فکر می‌کنی به هر چه که همیشه فکر می‌کردی می‌شوی و حالا نشدی. هربار که دست‌ها را می‌شویی خودت را در آینه می‌بینی. «باید بروم و موهایم را کوتاه کنم. ریشم را بتراشم.» لبخند و چشمک حواله آینه می‌کنی. احساس می‌کنی سال‌ها اینجا نبودی. چای سبز خوب است. آدم فکر می‌کند. می‌آید می‌نشیند و می‌نویسد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32972430-1152595823576629288?l=khafesho.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khafesho.blogspot.com/feeds/1152595823576629288/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2010/07/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/1152595823576629288'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/1152595823576629288'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2010/07/blog-post.html' title='چای سبز'/><author><name>Sadeq</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11228601297549355285</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32972430.post-5350681636192606277</id><published>2009-06-20T03:26:00.000+04:30</published><updated>2009-06-20T03:28:23.968+04:30</updated><title type='text'>تقصير من بود!</title><content type='html'>از همه ملت شریف و بزرگوار و با گذشت ایران می‌خواهم از جهت اينکه تا بدین برهه‌ی زمانی تمام پيش‌بينی‌هايم درست از آب درآمده، این حقیر ناتوانِ ناقص‌العقل را ببخشند و تمامی مسئوليت اتفاقات و سخنرانی‌های اخير را بر عهده می‌گيريم. تقصير من بود!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32972430-5350681636192606277?l=khafesho.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khafesho.blogspot.com/feeds/5350681636192606277/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2009/06/blog-post_20.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/5350681636192606277'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/5350681636192606277'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2009/06/blog-post_20.html' title='تقصير من بود!'/><author><name>Sadeq</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11228601297549355285</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32972430.post-1386487136007854584</id><published>2009-06-10T02:15:00.003+04:30</published><updated>2010-08-21T05:23:27.225+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دیگران'/><title type='text'></title><content type='html'>تمامی روزها یک روزند&lt;br /&gt;تکه تکه میان شبی بی‌پایان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;"نمی‌دانم از کيست"&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32972430-1386487136007854584?l=khafesho.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khafesho.blogspot.com/feeds/1386487136007854584/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2009/06/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/1386487136007854584'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/1386487136007854584'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2009/06/blog-post.html' title=''/><author><name>Sadeq</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11228601297549355285</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32972430.post-5060397316232786280</id><published>2008-10-04T21:42:00.003+03:30</published><updated>2010-08-21T05:23:55.462+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دیگران'/><title type='text'></title><content type='html'>دل و جان بردی اما&lt;br /&gt;نشدی يارم …&lt;br /&gt;تنها رفتی&lt;br /&gt;تنها ماندم&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;"رهی معیری"&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32972430-5060397316232786280?l=khafesho.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khafesho.blogspot.com/feeds/5060397316232786280/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2008/10/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/5060397316232786280'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/5060397316232786280'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2008/10/blog-post.html' title=''/><author><name>Sadeq</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11228601297549355285</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32972430.post-4754117722512483458</id><published>2008-08-29T22:51:00.001+04:30</published><updated>2010-08-21T04:10:48.360+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سیگار به دست'/><title type='text'></title><content type='html'>بيست‌وپنج سالمه&lt;br /&gt;هنوز هم دلم آشوبه&lt;br /&gt;از شبهای بی‌خواب و بی‌سيگاری&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32972430-4754117722512483458?l=khafesho.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khafesho.blogspot.com/feeds/4754117722512483458/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2008/08/blog-post_29.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/4754117722512483458'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/4754117722512483458'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2008/08/blog-post_29.html' title=''/><author><name>Sadeq</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11228601297549355285</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32972430.post-8794938716770605559</id><published>2008-08-22T11:55:00.004+04:30</published><updated>2010-08-21T05:24:16.856+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دیگران'/><title type='text'></title><content type='html'>شبی خواب دیدم پروانه‌ای شده‌ام و به پرواز درآمده‌ام.&lt;br /&gt;اکنون نمی‌دانم انسانی هستم که خواب ديده پروانه است،&lt;br /&gt;يا پروانه‌ای که خواب می‌بيند انسان است.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;"«چانک تسئو» حکيم چينی"&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32972430-8794938716770605559?l=khafesho.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khafesho.blogspot.com/feeds/8794938716770605559/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2008/08/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/8794938716770605559'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/8794938716770605559'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2008/08/blog-post.html' title=''/><author><name>Sadeq</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11228601297549355285</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32972430.post-1739805278591991691</id><published>2008-07-30T07:45:00.001+04:30</published><updated>2010-08-21T04:09:54.302+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سیگار به دست'/><title type='text'></title><content type='html'>به باطل می‌رود،&lt;br /&gt;دستی که در تاریکی می‌خزد تا نشانه‌ای يابد؛&lt;br /&gt;و دريغ،&lt;br /&gt;مردمانی را که از ایمان می‌گریزند.&lt;br /&gt;و می‌نوشند،&lt;br /&gt;بر سلامتِ ذهن فراموشکارشان.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32972430-1739805278591991691?l=khafesho.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khafesho.blogspot.com/feeds/1739805278591991691/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2008/07/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/1739805278591991691'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/1739805278591991691'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2008/07/blog-post.html' title=''/><author><name>Sadeq</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11228601297549355285</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32972430.post-1307127614159743580</id><published>2008-06-23T02:12:00.002+04:30</published><updated>2010-08-21T04:09:27.851+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سیگار به دست'/><title type='text'>شروع</title><content type='html'>اينطوری شروع می‌کنم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تقديم به خودم؛&lt;br /&gt;به خاطر تحمل اين زندگی !&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32972430-1307127614159743580?l=khafesho.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khafesho.blogspot.com/feeds/1307127614159743580/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2008/06/blog-post_23.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/1307127614159743580'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/1307127614159743580'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2008/06/blog-post_23.html' title='شروع'/><author><name>Sadeq</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11228601297549355285</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32972430.post-6759824207520022792</id><published>2008-06-22T02:59:00.003+04:30</published><updated>2010-08-21T05:28:31.987+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خاطرات پراکنده'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سیگار به دست'/><title type='text'>سرگذشت من</title><content type='html'>مسئول شب که آمد، سیگار را انداختم توی بوته‌های گل سرخ آن‌ور سیم‌خاردار.&lt;br /&gt;کتابی که دستم بود را گرفت و رفت.&lt;br /&gt;بعد از آن بود که «سرگذشت من» ناتمام ماند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32972430-6759824207520022792?l=khafesho.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khafesho.blogspot.com/feeds/6759824207520022792/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2008/06/blog-post_22.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/6759824207520022792'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/6759824207520022792'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2008/06/blog-post_22.html' title='سرگذشت من'/><author><name>Sadeq</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11228601297549355285</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32972430.post-6251193141708905436</id><published>2008-06-18T21:44:00.001+04:30</published><updated>2010-08-21T04:08:10.879+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خاطرات پراکنده'/><title type='text'>درخت تنهایی</title><content type='html'>يک دوست جديد پيدا کردم. تو کلاس فيلمنامه آشنا شديم. هم سال من است. او هم متولد اهواز است و چند شهر گشته تا اینکه ساکن تهران شده.کلی نقطه مشترک پيدا کرديم و برای هم اعتراف کردیم هر فيلمی که اکران می‌شود را سینما می‌بینیم، آن هم تنهایی !  از بحث آره موافقم این فیلم بهتر بود و آن یکی را قبول دارم آخرش خوب تمام نشد و درخت گلابی چیز دیگری بود به سربازی و ايام مدرسه و آن زمانها رسيديم به يک مدرسه. مدرسه دبستان شاهد اهواز. خانم خباز. همکلاسی سال اول دبستان. دست داديم. بعد از بيست سال... عجب!&lt;br /&gt;توی پوست خودم نمی‌گنجيدم و می خواستم پر در بياورم و پرواز کنم تا خاطرات آن زمان، که حسرتی بود بيشترش فراموش شده بود.&lt;br /&gt;حالا دوباره همکلاسيم؛ و با کلی نقاط تفاهم و علائق و سلايق مشترک. ما از يک نسل بوديم و  سالها گشتيم و گردانده شديم و چه جالب که شده بوديم دو آدم شبيه به هم و هزاران آدم شبيه ما که همین دور و اطرافند. رامين را يادت هست؟ بهراد؟ فاضلی را يادت نمی آديد؟ فرجی را چه طور؟ همان که دستش را با خط کش فلزی بريد و همه انداختند گردن من. می‌گويم يک چيزهای محوی يادم می‌آيد. بچه‌های متولد شصت‌ودو که الان بيست و پنج ساله‌اند هرکدام سرنوشتی پيدا کردند. شايد هر روز از جلوی ما می‌گذرند و هيبتی پيدا کرده‌اند که ما نمی‌شناسيمشان. شايد هم همان‌هايی باشند که تنهايی می‌آيند سينما و يک گوشه دنج کز می‌کنند. همان‌هايی که انگار تمام آرزوهايشان را روی پرده‌های بی‌تحرک سينما جستجو می‌کنند. و مثل ما شايد عاشق درخت گلابی باشند. و شاید روزی درخت ما هم ثمری بدهد. ثمره درخت تنهایی چیست؟ می‌گويد چه اسم قشنگی! جان می‌دهد برای اسم يک فيلم !&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32972430-6251193141708905436?l=khafesho.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khafesho.blogspot.com/feeds/6251193141708905436/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2008/06/blog-post_18.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/6251193141708905436'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/6251193141708905436'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2008/06/blog-post_18.html' title='درخت تنهایی'/><author><name>Sadeq</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11228601297549355285</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32972430.post-3675188920887987377</id><published>2008-06-15T14:01:00.003+04:30</published><updated>2010-08-21T04:07:45.483+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سیگار به دست'/><title type='text'>من !</title><content type='html'>خودم گویم&lt;br /&gt;خودم خندم&lt;br /&gt;من چه مرد انیم!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32972430-3675188920887987377?l=khafesho.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khafesho.blogspot.com/feeds/3675188920887987377/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2008/06/blog-post_15.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/3675188920887987377'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/3675188920887987377'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2008/06/blog-post_15.html' title='من !'/><author><name>Sadeq</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11228601297549355285</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32972430.post-4777644860285983601</id><published>2008-06-13T10:59:00.003+04:30</published><updated>2010-08-21T04:07:18.855+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سیگار به دست'/><title type='text'>دیو سیاه</title><content type='html'>کاش آن ديو سياه&lt;br /&gt;پشت اين ابر سپيد&lt;br /&gt;مثل اين باغ پر از سار و خزان می‌خنديد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32972430-4777644860285983601?l=khafesho.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khafesho.blogspot.com/feeds/4777644860285983601/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2008/06/blog-post_13.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/4777644860285983601'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/4777644860285983601'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2008/06/blog-post_13.html' title='دیو سیاه'/><author><name>Sadeq</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11228601297549355285</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32972430.post-4755059658447344450</id><published>2008-06-03T12:24:00.001+04:30</published><updated>2010-08-21T04:06:49.108+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سیگار به دست'/><title type='text'>فریب صداها</title><content type='html'>دستم انداخته بود.&lt;br /&gt;کسی بر در نمی‌کوبيد.&lt;br /&gt;پرنده‌ای مقلد بود، فريبم می داد هربار با صدایی؛&lt;br /&gt;با صدای پای رفتنش&lt;br /&gt;و با صدای بر در زدن آمدنش&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32972430-4755059658447344450?l=khafesho.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khafesho.blogspot.com/feeds/4755059658447344450/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2008/06/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/4755059658447344450'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/4755059658447344450'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2008/06/blog-post.html' title='فریب صداها'/><author><name>Sadeq</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11228601297549355285</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32972430.post-8229962439976359017</id><published>2008-05-07T16:49:00.002+04:30</published><updated>2010-08-21T05:24:42.955+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دیگران'/><title type='text'>خفه شدن !</title><content type='html'>بد نيست آدمها كمي خفه شوند و با هوشياري به آنچه مي‌بينند بينديشند.&lt;br /&gt;"مارسل مارسو"&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.sunjoon.com/2008/05/sun_290.html"&gt;sun 290&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32972430-8229962439976359017?l=khafesho.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khafesho.blogspot.com/feeds/8229962439976359017/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2008/05/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/8229962439976359017'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/8229962439976359017'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2008/05/blog-post.html' title='خفه شدن !'/><author><name>Sadeq</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11228601297549355285</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32972430.post-6277675222528195207</id><published>2008-04-17T20:25:00.006+04:30</published><updated>2010-08-21T04:05:00.786+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سیگار به دست'/><title type='text'>مهجور</title><content type='html'>برکه‌ام کوچک است. و هزار بار راهی که رفته‌ام را رفته‌ام.&lt;br /&gt;پشت هزاران پنجره‌ی تودرتو، کسی مثل من مهجور نشسته به انتظار. تا آسمانِ این همه شیشه‌ی مه گرفته و یخ‌زده. &lt;br /&gt;نمی‌توانم ببینم.&lt;br /&gt;چشم‌هایم انگار از من نیستند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32972430-6277675222528195207?l=khafesho.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khafesho.blogspot.com/feeds/6277675222528195207/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2008/04/blog-post_17.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/6277675222528195207'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/6277675222528195207'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2008/04/blog-post_17.html' title='مهجور'/><author><name>Sadeq</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11228601297549355285</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32972430.post-1303630035576382265</id><published>2008-04-10T04:33:00.002+04:30</published><updated>2008-06-03T12:32:32.026+04:30</updated><title type='text'>مثل زندگی</title><content type='html'>مثل اينکه صبح يک روز خنک بهاری که اتفاقاً نم بارانی هم زده باشد از خواب بيدار بشوی و ببينی که هر چه در کابوس ديشب بوده تمام شده. وتو خوشحال داری زندگي‌ات را می‌کنی. يادت می‌رود غم ديروز را، فراموش می‌کنی اشکهای ديشب را و آرزوی مرگی که از خدا نيمه‌شب مطالبه می‌کردی.&lt;br /&gt;زندگی چيز شگفت انگيزی است؛ يک شب تا صبح‌اش هزار ماجرا دارد بل‌که هم بيشتر !&lt;br /&gt;گاهی در کنار کسانی که دوستشان داری غم‌انگيزی و باز در فراق و دور از آنها شادمان.&lt;br /&gt;هميشه حادثه‌ای است برای نگران شدن، اميد داشتن؛ و هميشه آرزوهايی است که تو را دل‌بند می‌کند و خاطراتی هست که تو را زنده نگاه می‌دارد تا به آنها بيانديشی. خواب‌هايی هست برای فرو رفتن در زير دريای گذشته دوران دور و سالهايی که دستت زير آب خيلی کند به آنها می‌رسد. ترانه‌هايی هست که تو را در اساطير و ازل پر می‌دهد و معلق می‌کند. ترانه‌هايی که غم زيبا را برايت به ارمغان می‌آورد. ترانه‌هايی که عاشقت می‌کند تا پر بگيری و از درواه عشق درآيی. و آنگاه که دوست داشتن را می‌فهمی؛ به مرگ می‌انديشی و باز شرنگی تلخ می‌نوشی. که همه اينها و خيلی چيزهای شگفت‌انگيز ديگر که بيان نمی‌شود و تقرير نمی‌توان کرد، نامش زندگی‌است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32972430-1303630035576382265?l=khafesho.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khafesho.blogspot.com/feeds/1303630035576382265/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2008/04/blog-post_10.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/1303630035576382265'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/1303630035576382265'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2008/04/blog-post_10.html' title='مثل زندگی'/><author><name>Sadeq</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11228601297549355285</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32972430.post-4501484870091118211</id><published>2008-04-06T01:27:00.002+04:30</published><updated>2010-08-25T01:56:56.913+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خاطرات پراکنده'/><title type='text'>آدم و اجباری</title><content type='html'>حالا شب است. زیر نور به اصطلاح چراغ خواب نشسته‌ام، یک مهتابی که روزنامه پیچاندنش. از وقت خاموشی گذشته است. همه خوابند و من خوابم نمی‌برد. به زور می‌خواهم بنویسم رنج این روزهایم را روی کاغذهای مچاله دفترم تخلیه کنم. توی هیچ چشمی اینجا نگاهی نمی‌بینی که کمی حرارت بگیری، که دلت را گرم کند تا دستت بجنبد و بنویسد. آدم* به زندگی‌اش هم که می‌خواهد فکر کند به بن‌بست می‌خورد. که کل زندگی مثل همین «اجباری» جبر عادت‌هاست. جبر زور گفتن و زور شنفتن‌هاست. جبر سرماست یا گرماست، جبر آسمان و هواست. در اختیار که باشی جبر خستگی‌هاست...&lt;br /&gt;&lt;img src="http://kalpatre.persiangig.com/image/shutup.jpg"/&gt;&lt;br /&gt;آدم*: آدم را که با حوا، خدا آفرید. به سلامت و دعاگو، به عیش و شکر بودند هردوشان. از وسط شروع کرده بودند. از عشق شروع کردند. برای همین بود شاید که نماندند و آمدند جزء ماها. جزء سختی نوشته‌های سرنوشت. که از ابتدا کودکیت را ببازی به بازی زندگی و بعد این «اجباری» و شانه‌هایت را پربار کنی از هرچه که بارت کنند و بکشی تا نوک قله، ته دره، وسط کویر، عمق دریای غم... شیطان آمده بود اول. وسوسه کرده بود باغ را نشان داده بود، با انگشت میوه ممنوعه را که خدا خلقشان کرده بود و خدا منعشان کرده بود. خناسی کرده بود شیطان و رفته بود. نبود. تنها بودند. شانه به شانه رفته بودند: عاشقانه، لطیف، قدم زدند و رفتند. شعر هم برای هم خوانده بودند لابد: حافظ و عاشقانه از مشیری، سعدی، اخوان... «در کوچه‌های نجیب غزل‌ها که چشم تو می‌خواند، گه گاه اگر از سخن باز می‌ماند، افسون پاک منش پیش می‌راند...» رفتند و دست به دست هم و شانه به شانه و گوش و زمزمه‌شان رسید به زمین، همین خراب‌شده‌ای که هستیم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32972430-4501484870091118211?l=khafesho.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khafesho.blogspot.com/feeds/4501484870091118211/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2008/04/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/4501484870091118211'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/4501484870091118211'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2008/04/blog-post.html' title='آدم و اجباری'/><author><name>Sadeq</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11228601297549355285</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32972430.post-5714657699680417267</id><published>2008-03-13T17:47:00.005+03:30</published><updated>2008-06-03T12:35:58.850+04:30</updated><title type='text'>بهار و فراموشی</title><content type='html'>بعد از شما، من به امید هیچ کس نیستم. چه هوا سرد باشد چه گرم. سرما و گرما دیگر معنای سابقشان را ندارند. من هم حس و حوصله له‌له زدن و لرزیدن را ندارم. بیشترش دستم را می‌گذارم روی چشمانم می‌خوابم، اینطوری خیلی چیزها را فراموش می کنم. خیلی چیزها را. خیلی از اتفاقاتی که روزانه می‌افتد و همه ناراحت کننده‌اند. تو بهترین اتفاق بودی برایم و این نسیم‌ و بوهایی که از بهار می‌آید فقط یاد تو را، خاطره‌ی تو را زنده می‌کند. وگرنه هیچ دیگر زیر دلم را قلقلک نمی‌دهد که همه چیز و همه کس دوست داشتنی و بوسیدنی باشد و من به خودم بگویم این همه، حس عشق است که من دارم. شکوفه درختان را، غنچه‌های سرخ باغچه را ببوسم و زیر گوششان بگویم:«خیلی دوستت دارم عزیزم!» موهایم را بسپارم به دست باد و حس کنم که خدا دارد نوازشم می‌کند. دستهایم را باز کنم و دست بزرگ خدا را در آغوش بگیرم. شبها توی کوچه‌های باریک قدیمی که دیوارهایشان کاهگلی است و بوی یاس می‌دهند تا نیمه‌های شب قدم بزنم و فکر کنم که «من چه عاشقم» همه ترانه‌ها را از بر بخوانم، همه‌ی شعرهای عاشقانه را. شعر بگویم. تا صبح نخوابم. &lt;br /&gt;بعد از شما، باری حوصله زندگی کردن و سر و کله زدن با این و آن را هم ندارم. تو که بودی؟ کی آمدی؟ کی رفتی؟ مانده‌ام. مانده شده‌ام. بهار آمده مبارک باشد عزیز جان! اما من دیگری شده‌ام. دلم سالهاست آنطوری نمی‌لرزد. اشکم نمی‌ریزد. لبم نمی‌خندد. عبوس شدم. مثل آن آدمهای بد فیلم‌ها که کودک بودم و نمی‌فهمیدم چرا عبوس و بدند. وحالا هم نمی‌فهمم که من چرا عبوس به این حال و روزم.&lt;br /&gt;خیلی چیزها عوض شده. اما تنهایی سرجایش است. من هنوز هم هیچ دوستی ندارم. و بر این نه که اعتقاد داشته باشم، که متحملم. و هنوز، از این بده بستان‌های در رفاقت هیچ سر در نمی‌آورم. تنها به این می‌اندیشم که این قطار بی‌رمق و بی‌بخار را ببرم برسانم به آنجایی که خدا رضایت بدهد و دست از سر این خسته‌ی بی‌هنر بردارد، و بگذارد که دستش را برای همیشه روی چشم‌هایش بگذارد و بخوابد. که همه چیز فراموشش شود. حتی یاد و عطر و نسیم و بهار.&lt;br /&gt;حتی یاد و عطر و نسیم و تو بهار جان!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32972430-5714657699680417267?l=khafesho.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khafesho.blogspot.com/feeds/5714657699680417267/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2008/03/blog-post_13.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/5714657699680417267'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/5714657699680417267'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2008/03/blog-post_13.html' title='بهار و فراموشی'/><author><name>Sadeq</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11228601297549355285</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32972430.post-974217500271103497</id><published>2008-03-07T15:45:00.004+03:30</published><updated>2008-03-08T17:11:56.860+03:30</updated><title type='text'>شبهی در آینه</title><content type='html'>دخترک توی حمام به نقطه‌ای خیره شده. به خودش در آینه. شیر آب باز و صدای شرشر آب، موسیقی جاری صحنه عکس او در آینه است که کم کم مه روی آینه غلیظ و دخترک توی مه گم می‌شود. دستانش را ضربدری از پایین بلوزش می‌گیرد و در می‌آورد و بعد تمام لباس‌هایش را. اما در آینه هیچ چیز جز مه غلیظی که  شبهی را در بر گرفته باشد پیدا نبود. باز به آینه خیره شد و خود را میان آینه مه گرفته جستجو کرد. موهای شبه را با انگشت رو آینه نقاشی کرد. خیس و پریشان. لبهای خود را یافت و بادست روی آینه کشید. لب‌های سرخ شبه در آینه پیدا شد. همیشه آن لبها را دوست داشت. آن دو لبِ کوچکِ غنچه که سعی می‌کرد توی آینه نیمه بازش کند. دندانهای خرگوشی ِ بالایش را روی لب پایین می‌گذاشت و لب نیمه بازش را به رخ خودش می‌کشید. و بعد سینه‌هایش را روی آینه کشید. دو نیم‌دایره‌ي رو به بالا. دو توپ کوچک مرواریدی که هر شب موقع خواب بازیچه‌ی دست کودکانه‌اش بودند تا وقتی که خوابش ببرد. و وقتی هم در فکر بود یا هیجان زده می‌شد دستش بی‌اختیار توپهای کوچک سفیدِ مرواریدی را لمس می‌کرد. دستش را روی شکم کشید تا پایین بعد شرمسار به شبه توی آینه که مو و لب و دو پستان داشت نگاه کرد. با خودش گفت چه شبه هرزه‌ای! «گلبهار» دختردایی هم حتما آن شب توی حمام خانه‌شان مثل این شبه بوده. آن شب که دایی اینها از شمال می‌آیند و می‌فهمند که گلی با دوست‌پسرش در خانه است. دوست‌پسره از پشت بام فرار می‌کند و گلی بیچاره توی حمام خودش را با تیغ‌اصلاح تکه پاره می‌کند. گلی حتما آن موقع داشته به خودش در آینه نگاه می‌کرده. موهایش خیس و پریشان و لبش غنچه‌ایِ نیمه باز و پستانهایش سفید و کوچک بوده. حتما گلی هم به خودش در آینه خیره شده و گفته چه شبه هرزه‌ای! بعد به آینه فریاد زده که:«بمیر هرزه‌ي کثیف...» و شبه را به قتل رسانده. کپل راستش را خاراند. تپل و خنک بود. با دست زد رویش. دوباره زد. سمانه گفته بود از سوراخ ناف تا سوراخ پایینی دقیقا یک وجب دست است. امتحان کرد. درست گفته بود. مادر می‌گفت سمانه دختر خوبی نیست. با یک نگاه فهمیده بود. از طرز رفتار و لباس پوشیدنش فهمیده بود و گفته بود دختر خوبی نیست، حق نداری با او بگردی. اما دخترک لحظات خوشی را با سمانه گذرانده بود. چه موقع مدرسه و پیچاندن‌های دبیرها و کلاسها. چه موقع چرخیدن توی خیابانها و پارکها. و پسرهایی که سرکار می‌رفتند هروقت که سمانه اراده می‌کرد سوژه‌ای برای خندیدن داشتند. «می‌خوای این پسره رو اوس کنیم؟» بعد توی راه رفتن قر و قمیش می‌آمد تا پسرک عابر بیچاره (مجذوب این نیمکره‌های تپل متحرک باحرکت آونگی هیپنوتیزم کننده) می‌آمد در دام سمانه می‌افتاد. و بعد سمانه آنقدر متلک بارش می‌کرد تا صید گیجِ گنگ و آویزان، خنده‌ای از روی حقارت می‌کرد، راهش را می‌گرفت، خودش را از جلوی چشمهای آنها گم می‌کرد و می‌رفت. دخترک با خودش فکر کرد سمانه بهترین دوست من است و اگر نبود من بارها خودم را توی همین حمام می‌کشتم. توی این زندگی که همه‌اش مجبوری غمباد بگیری و دست از پا خطا نکنی، تا درست تمام شود و دانشگاه را هم بگذرانی. توی رشته‌هایی که همه‌اش مزخرف و به درد نخور است. و بعد شوهر کنی و بعد و بعد و بعد. سمانه است که روح و فکر تازه می‌آورد. هر وقت هست غصه‌ای نداری و انگار که هیچ غصه‌ای ندارد. حرف که می‌زند همه محدودیت‌های فکری کنار می‌روند و انگار این حرفها از دنیای آزادِ دیگری می‌آید. دنیایی که دوست داری همیشه جاودانه در آنجا باشی. و دوست داری هیچ وقت سمانه حرف‌هایش را تمام نکند و نگوید کار دارم باید بروم، چشمکی بزند و کپل‌جُنبان توی عابرین پیاده محو شود. دخترک به آینه خیره مانده بود و صدای شرشر آب ادامه داشت. تصویرش باز در آینه محو در مه بود. روی آینه آب پاشید. مه آینه شسته شد و شبه توی آینه تبدیل به دختر برهنه‌ای شد که با لب و دندان خرگوشی لبخند می‌زد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32972430-974217500271103497?l=khafesho.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khafesho.blogspot.com/feeds/974217500271103497/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2008/03/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/974217500271103497'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/974217500271103497'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2008/03/blog-post.html' title='شبهی در آینه'/><author><name>Sadeq</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11228601297549355285</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32972430.post-8319712589619287831</id><published>2008-02-20T21:31:00.003+03:30</published><updated>2010-08-25T01:56:03.598+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خاطرات پراکنده'/><title type='text'>پست برجک</title><content type='html'>از برجک که بالا رفتم ،خورشید پایین آمده بود. آخر غروب بود. شیشه‌ها یخ‌زده و کدر بودند. چراغ‌های خیابان از پشت شیشه‌ی یخ زده دو ردیف موازی بود که مثل یک سراب نورانی آخر جاده به هم می‌رسیدند. اسلحه را روی دوش جابجا کردم. می‌شد ماشه بچکانم توی دهانم. آنوقت مغزم می‌پاشید روی این شیشه یخ‌زده‌ی کدر که فقط از توش می‌شد چراغ‌ها را دید. چراغ ماشین‌های در گذر جاده، که می‌رفتند و می‌شد حدس زد که بخاری‌هاشان روشن و لابد یک موزیک لایت و بعضا سیگارشان هم روشن است. از کنار برجک که می‌گذرند فکرشان از هزار جا به من و برجک‌ام می‌افتد که این بیچاره توی این سرما چه می‌کشد. می‌آیم بیرون. چند عابر می‌گذرند. نگاهی می‌اندازند. انگار که ترسیده باشند، قدم تند می‌کنند. دست‌ها و گوش‌هایم می‌سوزد. می‌آیم توی برجک و در را می‌بندم. سیگار از توی جیبم در می‌آورم و جلوی چشمانم می‌گیرم. سفید و خوشکل و وسوسه انگیز! می‌نشینم وسط برجک سیگار را آتش می‌زنم. یک آن برجک از نور کبریت روشن می‌شود. ترس ورم می‌دارد. خاک تو سرت! اگر کسی دیده باشد؟ پاشو ببین کسی هست؟ زانوهایم سست است. نمی‌توانم بلند شوم. پاشو! نگاهی به نور سیگار می‌اندازم که نور سرخش کفه‌ی آهنی را روشن کرده. یک پک می‌زنم و بلند می‌شوم. فضا پر از دود می‌شود. با دستانم از دو طرف سیگار را غلاف می‌کنم و از بینی دود را می‌دهم بیرون. مثل یک اژدها از سوراخ‌های بینی‌ام دود می‌زند بیرون. یک اژدهای مسلح بالای برجک شماره دو. هر که رد شود می‌کشمش اگه جرعت داری بیا رد شو! «خسته نباشی.» سیگار را می‌اندازم زیر پا له‌اش می‌کنم. صدا از بیرون بود یا داخل؟ برو ببین دیگه! ولش کن رفت. برو ببین شاید از بیرون باشد. در را باز می‌کنم. داخل پادگان کسی نیست. آن ور دیوار هم کسی نیست. کی بود؟ به خیر گذشت.&lt;br /&gt;&lt;img src="http://kalpatre.persiangig.com/image/shutup.jpg" /&gt;&lt;br /&gt;چقدر از پست مانده؟ کاش ساعت داشتم. سعی می‌کنم یک خاطره خوش را به یاد بیاورم. کدام خاطره خوش پدرآمرزیده؟ هر خاطره و اتفاقی را که به یاد می‌آورم، یک مشت فحش بار خودم می‌کنم که دیدی چی کار کردی؟ چرا اون‌جوری گفتی و چرا این‌جور شد. می‌زنم زیر آواز و هر شعر را تا جایی که بلدم می‌خوانم، بقیه‌اش هم من‌درآوردی از خودم اضافه می‌کنم. بعد هر دختری را که قبلا دیده بودم، یکی یکی یاد می‌کنم. سعی می‌کنم عاشق یکی‌شان شوم و به یادش شعر و ترانه بخوانم، روی تصویرهای خیالی که از ذهنم می‌گذرانم. اما توی خیال هم همه‌شان می‌گذارند و می‌روند! از همین جاده غبار سرما گرفته‌ی پشت شیشه‌ی یخ‌زده‌ی برجک، بی خداحافظی راه‌شان را می‌گیرند و به سمت چراغانی تپه‌های آخر جاده راه را به چشمان پر اشک من می‌سپارند. می‌خوانم و اشک می‌ریزم:&lt;br /&gt;«بگذر تا در شرار من نسوزی... بی‌پروا در کنار من نسوزی... همچون شمعی به تیره شب‌ها...»&lt;br /&gt;&lt;img src="http://kalpatre.persiangig.com/image/shutup.jpg" /&gt;&lt;br /&gt;چقدر از پست مانده؟ چرا این پاس‌بخش لعنتی نمی‌آید؟ سرد است و سگ‌لرزه می‌زنم. بالا و پایین می‌پرم؛ گرم نمی‌شوم که نمی‌شوم. گـُه به گور بابای هر چه نظامی‌گریست!&lt;br /&gt;دلم می‌خواست... راستی دلم چه می‌خواهد؟ اصلا من از این دنیا چی می‌خوام؟ واسه چی اینجام؟ چرا زنده‌ام هنوز من؟ یادم می‌آید روزهایی که می‌خواستم خودم را خلاص کنم. گفتم بیهوده نچرخم خیالات برم ‌دارد کار دست خودم دهم، آمدم تن دادم به این اجباری. عجب حماقتی! حالا اسلحه دستم داده‌اند و تنهایم گذاشته‌اند. استغفرالله ربی و اتوب الیه! گور بابای پدرسگش! خدایا تو خودت شاهد باش. لوله‌ی اسلحه را می‌گذارم توی دهانم. یخ ِ یخ. فک‌ام از سرما می‌لرزد و دندان‌هام می‌خورد به لوله‌ی سیاه ِ تلخ. نگهبان برجک سه آن دورها توی اتاقک فلزی می‌جنبد. صداهای دور. شاید یکی آن دورها دارد مرا می‌بیند و فریاد می‌زند: «نـه...!»&lt;br /&gt;&lt;img src="http://kalpatre.persiangig.com/image/shutup.jpg" /&gt;&lt;br /&gt;یاد خواب شبهای اول خدمت افتادم. آن روز که شهید آورده بودند توی حسینه‌ی پادگان همه گریه‌کردند و من تمام مدت جلوی اشک لبریز توی چشم‌هایم را گرفتم. و شب خواب مادرم را دیدم که صدایم می‌زد از دورها و من توی خواب، خواب بودم و بیدار نمی‌شدم. یعنی انگار نمی‌توانستم بیدار بشوم. و توی خواب ِ خوابم گریه کردم، زار زدم. بیدار که شدم چشمانم تر بودند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32972430-8319712589619287831?l=khafesho.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khafesho.blogspot.com/feeds/8319712589619287831/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2008/02/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/8319712589619287831'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/8319712589619287831'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2008/02/blog-post.html' title='پست برجک'/><author><name>Sadeq</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11228601297549355285</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32972430.post-7509420530437296449</id><published>2007-10-03T06:32:00.003+03:30</published><updated>2010-08-21T05:25:12.511+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دیگران'/><title type='text'></title><content type='html'>مرا، تو، هدیه و پاداشی،&lt;br /&gt;می شناسمت.&lt;br /&gt;به خاطر سالهای رنج&lt;br /&gt;سال های درد.&lt;br /&gt;زیرا که شیفته نبوده ام&lt;br /&gt;-هرگز،&lt;br /&gt;شادی های خرد خاکی را&lt;br /&gt;زیرا، پاسخ نگفته ام به لطف،&lt;br /&gt;دلدادگان خویش را.&lt;br /&gt;زیرا که چشم پوشیده ام،&lt;br /&gt;آری&lt;br /&gt;کاستی های آدمی را.&lt;br /&gt;فرشته ی نجات خواهی بود&lt;br /&gt;مرا،&lt;br /&gt;تو،&lt;br /&gt;همیشه، برای ابد.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;"آنا اخماتوا"&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32972430-7509420530437296449?l=khafesho.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khafesho.blogspot.com/feeds/7509420530437296449/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2007/10/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/7509420530437296449'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/7509420530437296449'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2007/10/blog-post.html' title=''/><author><name>Sadeq</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11228601297549355285</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32972430.post-70073906354227667</id><published>2007-09-16T03:25:00.003+03:30</published><updated>2010-08-25T01:54:28.154+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خاطرات پراکنده'/><title type='text'></title><content type='html'>انگار همین خواب دیشب بود، روز اول مدرسه. کیف خالی را به مدرسه برده بودم. گرسنه بودم. تغذیه نداشتم، تغذیه دیگر چیست؟ خوراکی باید بیاوری، همه بچه ها خوراکی می آورند مدرسه، بهش می گن تغذیه. یک بار سیب بغل دستی را دزدیدم و قایمکی خوردم. گفت راستش را بگو، اگه بگی خوردی کاری باهات ندارم. گفتم نخوردم، می دانست که کار من است اما چیزی بهم نگفت. از کیف مامان پول کف می رفتم. بابای مدرسه ساندویچ نان و پنیر می فروخت. پیراشکی، سمبوسه، نوشابه ممنوع بود. اما یک بستنی هایی داشت که خیلی خوشمزه بود، بستنی ملاح.&lt;br /&gt;&lt;img src="http://kalpatre.persiangig.com/image/shutup.jpg" /&gt;&lt;br /&gt;بابای مدرسه یک چشمش آبی بود یک چشمش سبز. خیلی مهربان بود.پیرمرد خمیده ولاغری بود که لپ هایش فرو رفته بودند. یک روز از سرویس مدرسه جا ماندم، مرا به خانه اش برد. پشت همان پنجره ای که تغذیه می فروخت خانه اش بود. کی فکرش را می کرد که خانه بابای مدرسه اینجا باشد؟ من اولین نفری بودم که این را کشف می کردم. پشت همان پنجره ای که رو به راه روی مدرسه بود یک گوشه نشستم و زار زار گریه می کردم. اتاق تاریکی بود و آن طرفش راه روی مدرسه با آجرهای قهوه ای تیره، خالی بود. به زنش گفت ازسرویس جا مانده ناظم زنگ زده خانه شان که بیان دنبالش. زنش آمد و یک بامیه بزرگ بهم داد. انگار بچه نداشتند. چادر زن خاکستری بود، چهره اش اصلا یادم نیست ولی مسن بود.&lt;br /&gt;&lt;img src="http://kalpatre.persiangig.com/image/shutup.jpg" /&gt;&lt;br /&gt;سر صف می ایستادیم آفتاب می خورد فرق سرمان. کله هامان را کچل می کردیم. یک بار ماشین اصلاح ما خراب شده بود، بابام با قیچی سرم را کچل کرد. آن روز همه کلاس بهم خندیدن. کلاس اول بودم. جای من نفر سوم بود. اصلا یادم نیست به جز کلاس ما کلاس اول دیگری هم بود یا نه. حتی تا آخر سال همه بچه ها را هم نمی شناختم. ناظم(آقای شیشه گر) می آمد پشت بلندگو می گفت از جلو نظام؛ همه دست چپمان را روی شانه جلویی می کوبیدیم. بعد شعار میدادیم، می گفت کی خسته س؟ فریاد میزدیم دشمن. می گفت مدرسه؟ همه میگفتیم سنگر. بعد قرآن و شعارهفته می خواندند. یک روز باران آمده بود و جوب جلوی صف پر شده بود. فاضلی آمد گفت برو پشت سر من وایسا می خوام جلو بایستم، قبول نکردم هلش دادم کیفش افتاد توی جوب. زورش زیاد بود کیفم را گرفت پرت کرد توی جوب و جلوی من ایستاد. تمام کتاب و دفترهام خیس شدن. خیلی جلوی خودم گرفتم تا گریه نکردم.&lt;br /&gt;&lt;img src="http://kalpatre.persiangig.com/image/shutup.jpg" /&gt;&lt;br /&gt;یک دوستی داشتم اسمش رامین جعفری بود. همه اش با او می گشتم. دوست خیلی خوبی بود همیشه تغذیه می آورد. زنگ تفریح که می خورد التماسش می کردم کمی از تغذیه اش را به من بدهد. بیشتر موقع ها نصفش را به من می داد بعضی موقع ها هم می گفت خیلی گرسنمه و من اصرار نمی کردم. پدرش سرگرد بود. من به شوخی می گفتم پدرت سرگرزه، غش غش می خندید. دور حیاط مدرسه را می چرخیدیم. یکی از بچه های کلاس همیشه یک چیزی زیر خاک باغچه مدرسه مخفی می کرد، می گفت نقشه گنجه، به رمز نوشته شده. من و رامین کلی بهش می خندیدیم. بچه عجیب و غریبی بود. یک بار رفت و دوماه بعد آمد سر کلاس، می خواستند اخراجش کنند. از دفتر آمدند و اسمش را صدا کردند. همه ترسیده بودیم. بار اولی بود که می شنیدیم کسی اخراج می شود. آخرش هم اخراجش کردند فکر کنم. رامین تکواندوکا بود. همیشه از باشگاه برایم تعریف می کرد، از تمرین هایش می گفت. خیلی خوش اخلاق بود و همیشه به شوخی های بی مزه من می خندید. هیچ وقت دعوا نمی کرد. چند تا فن با اسم های عجیب و غریب یادم داد. من هیچ چیز یاد دادنی و تعریف کردنی برای او نداشتم. خاک بازی و سنگ پرت کردن یاد دادن نداشت، با تخته پاره ها و قوطی حلبی هیچ فن جالبی نمی شد زد. قورباقه گرفتن و توی تشت آب انداختن هم چیزی نبود که بخواهم تعریفش کنم.&lt;br /&gt;&lt;img src="http://kalpatre.persiangig.com/image/shutup.jpg" /&gt;&lt;br /&gt;به جز رامین جعفری چند تا دوست دیگر هم داشتم. یکیشان بهراد نعمت زاده بود که بعد ها هم یک سال توی دبیرستان با هم بودیم. آن موقع ها هر دوشان رفتند تیزهوشان و من نمی دانستم تیزهوشان یعنی چه؟ توی دبیرستان که بود مرا یادش بود. می گفت که با رامین چند سالی با هم بودیم یک بچه سوسولی شده. دلم برایشان تنگ می شود، مخصوصا رامین که اولین دوستم بود.&lt;br /&gt;یک بار بردنمان تئاتر، بزک زنگوله پا بود فکر کنم. هیچیش یادم نیست. فقط یک بار یکی از بزها که لباس سفید پوشیده بود پرید وسط تماشاگرا و از کنار من ردشد. یک دختر بچه بود که لباس سفید و پری تنش کرده بودند. بعد تئاتر خانواده هامان آمدند دنبالمان. پدر رامین با لباس شخصی آمده بود. موهایش کمی ریخته بود و خوش تیپ بود. آنها آن طرف خیابان بودند و ما این طرف. خواهر کوچک رامین هم بود. مادرش مانتویی بود و اسم خواهرش رکسانا بود. باباها با دست بلند کردن با هم سلام کردند و آنها سوار ماشینشان شدند و رفتند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32972430-70073906354227667?l=khafesho.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khafesho.blogspot.com/feeds/70073906354227667/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2007/09/blog-post_15.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/70073906354227667'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/70073906354227667'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2007/09/blog-post_15.html' title=''/><author><name>Sadeq</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11228601297549355285</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32972430.post-3383875633325705209</id><published>2007-02-07T12:47:00.003+03:30</published><updated>2010-08-21T05:25:33.614+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دیگران'/><title type='text'></title><content type='html'>من نه آنم. آنکه مويه ميکند&lt;br /&gt;ديگري ست&lt;br /&gt;من ديگر تاب مويه ندارم&lt;br /&gt;بگذار چراغ ها کوچ کنند&lt;br /&gt;ديگر شب است.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;"آنا اخماتوا"&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32972430-3383875633325705209?l=khafesho.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khafesho.blogspot.com/feeds/3383875633325705209/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2007/02/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/3383875633325705209'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/3383875633325705209'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2007/02/blog-post.html' title=''/><author><name>Sadeq</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11228601297549355285</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32972430.post-3143961680810885886</id><published>2007-01-05T01:14:00.000+03:30</published><updated>2007-01-05T01:36:10.101+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>بازی زمستانی «یلدا»، بنا به دعوت جناب &lt;A class=links href="http://www.hadifarnoud.com/"&gt;هادی فرنود &lt;/a&gt;به ما هم سرایت کرد تا روح خواب‌آلود این وبلاگ کمی از کسالت در بیاید.&lt;br /&gt;متوجه نشدم چرا دوستان هم‌بازی، بازی را به اعتراف به گناهان ریز و درشت کشیدند. من دوست ندارم اعتراف کنم. آقا قبول نیست! فقط پنج ویژگی جالب را می‌گویم. فوقش می‌سوزم دیگه:&lt;br /&gt;۱.دوازده ساعت می‌خوابم و دو وعده غذا می‌خورم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۲.به عالم «عدم» شدیدا علاقه دارم و دوست دارم بعد از مرگ به عدم برگردم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۳.اگر تیم فولاد خوزستان برود دسته‌اول از زندگی قطع امید می‌کنم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۴.عاشق سعدی و خیام‌ هستم، حافظ و مولوی هم مشترکا ً در ضلع سوم مثلث عشق من هستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۵.سرگرمی‌هام: چای‌تلخ،سیگار،خواب. گاهی هم کتاب و فیلم و اینترنت...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قراره پنج نفرو معرفی کنم. اما بچه‌ها همه خیلی زودتر از من دعوت شدن. پس بی‌خیال این قسمت.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32972430-3143961680810885886?l=khafesho.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khafesho.blogspot.com/feeds/3143961680810885886/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2007/01/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/3143961680810885886'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/3143961680810885886'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2007/01/blog-post.html' title=''/><author><name>Sadeq</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11228601297549355285</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32972430.post-116685045736378249</id><published>2006-12-23T08:33:00.004+03:30</published><updated>2010-08-21T05:25:55.226+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دیگران'/><title type='text'></title><content type='html'>چرا تا شکفتم&lt;br /&gt;چرا تا تو را داغ بودم، نگفتم&lt;br /&gt;چرا بی‌هوا سرد شد باد&lt;br /&gt;چرا از دهن حرف‌های من افتاد&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;"قیصر امین پور"&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32972430-116685045736378249?l=khafesho.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khafesho.blogspot.com/feeds/116685045736378249/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2006/12/blog-post_22.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/116685045736378249'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/116685045736378249'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2006/12/blog-post_22.html' title=''/><author><name>Sadeq</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11228601297549355285</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32972430.post-116645788719987950</id><published>2006-12-18T19:33:00.003+03:30</published><updated>2010-08-25T01:50:41.839+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خاطرات پراکنده'/><title type='text'></title><content type='html'>هوای زیر پتو خفه است. روزنه‌ای باز می‌کنم. نور هجوم می‌آورد. نمی‌خواهم چشم‌هایم را باز کنم. از صبح بدم می‌آید. یکی از آویزهای پرده افتاده. خورشید پشت پلک‌هایم است. امروز سه‌شنبه‌ست یا چهارشنبه؟ هر روزی که می‌خواهد باشد. کاش خوابم می‌برد. چشم‌هایم همچنان بسته است. فکر می‌کنم. هیچ‌کس در خانه نیست. می‌شود یک کار یواشکی کرد. فاصله‌ام تا دکمه روشن کامپیوتر کم است. باچشم بسته هم می‌توانم روشنش کنم. حوصله اش را ندارم. کاش دوباره خوابم می‌برد. به بسته سیگارم فکر می‌کنم. چهار نخ بیشتر سیگار ندارد. توی جیب داخل کابشن است. الان باید رو به رویم، به چوب لباس آویزان باشد.&lt;br /&gt;&lt;img src="http://kalpatre.persiangig.com/image/shutup.jpg" /&gt;&lt;br /&gt;باغچه‌ی خانه کودکی. پنج گل نرگس. چقدر خوشحالم. این گل‌ها را من کاشته‌ام. مادر لبخند می‌زند. یکی‌شان را می‌چیند. بغض میکنم. تمام ریحان‌هایی که مادر کاشته می‌کنم. مادر سرم فریاد می‌کشد. پشت‌بام مخفی‌گاه من است. هر وقت مادر دعوایم می‌کند اینجا قایم می‌شوم. پر از پوست موز و لیوان‌های شکسته‌ی جهاز مادرم. جایی که اولین بار سیگار کشیدم، زیر سایه دیوار راه‌پله بود. سیگاری که از دایی دزدیدم. سیگار دست‌پیچ که خیلی تلخ بود. سرفه کرده بودم. چشمانم سرخ و اشک آلود بود. تا نیمه شب در مخفی‌گاه بودم. مادر گریان توی کوچه‌ها دنبال من می‌گشت. از پشت‌بام می‌دیدمش. پدر کلافه است و عصبی. بر سر خواهرم فریاد زد. می‌ترسم خودم را نشان بدهم. پدر عصبانی است.&lt;br /&gt;&lt;img src="http://kalpatre.persiangig.com/image/shutup.jpg" /&gt;&lt;br /&gt;باغچه پر از پرپین است. همه را من کاشته‌ام. می‌دوم تا به مادر بگویم. مادر می‌خندد. من جیغ می‌کشم. روز اول مدرسه‌هاست. مضطربم. نمی‌خواهم بروم. پدر به زور مرا می‌برد. دستم را می‌گیرد از خیابان‌ها شلوغ عبور می‌کنیم. هیچ‌کس توی حیاط مدرسه نیست. گنجشک‌ها جلوی دروازه فوتبال روی سر و کول هم می‌پرند. دستم در دست پدر است. از جلوی دفتر رد می‌شویم. دیگر از دفتر نمی‌ترسم. دست پدر پر از امنیت است. پدر با ناظم حرف می‌زند. نگاه ناظم دیگر ترسناک نیست. چشمانش هراسان است. از پدر می‌ترسد. پدر زورش را دارد. همه سر کلاس هستند. در کلاس را باز می‌کنم. پدر خداحافظی می‌کند و دور می‌شود. معلم و همه بچه‌ها به من خیره می‌شوند. قلبم می‌ریزد. دستم را بالا می‌گیرم و صدایم از ته حلق‌ام در می آید: اجازه! معلم اشاره می‌کند: بشین. میز اول می‌نشینم. تا آخر سال همان‌جا جای من است. جلوی میز معلم.&lt;br /&gt;&lt;img src="http://kalpatre.persiangig.com/image/shutup.jpg" /&gt;&lt;br /&gt;دلم می‌گیرد. بیدار شدم. هم‌اش خواب بود. سینه‌ام سنگین است. می‌نشینم لب تخت. مات و مبهوت به لیوان‌های خالی کنار تخت خیره می‌شوم. ظهر شده. کابشن‌ام را می‌پوشم به حیاط می‌روم. شاه‌پسندهای خشکیده وسیاه درهم پیچیده‌اند. چهار نخ سیگار را ناشتا می‌کشم. کرخت بی‌حوصله. به باغچه‌های کودکی، به خواب ناتمام صبح‌ها فکر می‌کنم. به گل نرگسی که دست مادر آن را چیده بود.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32972430-116645788719987950?l=khafesho.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khafesho.blogspot.com/feeds/116645788719987950/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2006/12/blog-post_18.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/116645788719987950'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/116645788719987950'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2006/12/blog-post_18.html' title=''/><author><name>Sadeq</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11228601297549355285</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32972430.post-115948170718909460</id><published>2006-09-29T01:40:00.001+03:30</published><updated>2010-08-07T06:37:26.269+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>- فکر میکنی بشه توی این شلوغی آدم مهمی شد؟&lt;br /&gt;- آره.دستت رو بزار رو بوغ و تا می تونی فحش بده.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32972430-115948170718909460?l=khafesho.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khafesho.blogspot.com/feeds/115948170718909460/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2006/09/blog-post_28.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/115948170718909460'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/115948170718909460'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2006/09/blog-post_28.html' title=''/><author><name>Sadeq</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11228601297549355285</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32972430.post-115749620989924794</id><published>2006-09-06T02:12:00.001+03:30</published><updated>2010-08-20T23:52:06.709+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='story'/><title type='text'></title><content type='html'>ماشین گیر نمی آمد. آفتاب ظهر کلافه ام کرده بود. مقصدم زیتون کارمندی بود. کلی مسافر ایستاده بودند و تا ماشینی می آمد دربست یکی دوتا را سوار میکرد و میرفت. می دانستم ماشین گیر نمی آید، چند قدمی پیاده حرکت کردم که پیکانی جلوی پایم پیچید و بوق زد. آشنا نبود. قیافه اش به اعراب حومه شهر می خورد. گفتم حتما از میان این ازدحام آشنایی دیده. اما توی آینه به من نگاه می کرد. دنده عقب گرفت و پرسید«کجا؟». گفتم «زیتون». سوار شدم. هیچ کس سوار نشد. حتما فکر کرده بودند دربست کرده ام. باز ایستاد و دختری را سوار کرد. «مستقیم؟». «نه چارشیر». «خب مستقیم همون چارشیر دیگه». «نه چارشیر میرم... مستقیم نمی رم».دخترک فهمید که این بابا عرب است، تسلیم شد و گفت«باشه چارشیر میرم ». «سوار شو... پس چرا می گی مستقیم؟!». نگاهش کردم، از آن عرب های عیاربالا بود. دختر را چهارشیر پیاده کرد. پسری داد زد «زیتون؟» سوارش نکرد. «چرا سوارش نکردی؟». «چن تا ماشین سوارش نکردن... حتمن یه چیزیش هس که سوارش نکردن!». ایستاد و چهار نفر دیگر را سوار کرد. یکی آمد جلو پیش من.بنده خدا کلی اضافه وزن داشت،در کامل بسته نشد. راننده عرب حرکت کرد و گفت «در نبست». باز در را به زحمت باز کرد و اینبار محکم بست. زد روی ترمز و ایستاد «برو پایین... پدر سگ» «چرا فحش میدی؟» «در رو محکم می کوبی؟... مال باباته؟... برو پایین یالله... خودت نمیری یا بندازمت پایین!» به پهلوی من زد و گفت «برو پایین یاالله همتون یالله... اصلا مسافر نمی برم... ولک ماشینه آقات... این طوری محکم؟». همه را پیاده کرد و رفت. می دانستم ماشین گیر نمی آید. پیاده زدم به راه. تشعشع خورشید توی مغز سرم بود.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32972430-115749620989924794?l=khafesho.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khafesho.blogspot.com/feeds/115749620989924794/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2006/09/blog-post_05.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/115749620989924794'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/115749620989924794'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2006/09/blog-post_05.html' title=''/><author><name>Sadeq</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11228601297549355285</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32972430.post-115723828632435432</id><published>2006-09-03T02:23:00.000+03:30</published><updated>2006-09-03T03:58:31.060+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>شبلی گفت قبله سه است: قبله عام، قبله خاص و قبله خاص خاص. قبله اول کعبه است، دوم عرش خدا و سوم دل مومنان و جان عارفان.&lt;br /&gt;شبانگاهی رادیو پیام هنوز حس خودش را دارد. حس شبهای کنکور.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32972430-115723828632435432?l=khafesho.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khafesho.blogspot.com/feeds/115723828632435432/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2006/09/blog-post_02.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/115723828632435432'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/115723828632435432'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2006/09/blog-post_02.html' title=''/><author><name>Sadeq</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11228601297549355285</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32972430.post-115698033852347393</id><published>2006-08-31T02:45:00.000+03:30</published><updated>2008-01-25T20:52:45.188+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='موسیقی'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://i6.tinypic.com/262b78g.jpg"&gt;&lt;img src="http://i6.tinypic.com/262b78g.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.googoosh.tv/wma/bavar-kon.mp3"&gt;باورکن&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:180%;"&gt; &lt;a href="http://www.googoosh.tv/wma/bavar-kon.mp3"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;Mp3&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;شعر: ایرج جنتی عطایی&lt;br /&gt;آهنگ و تنظیم: واروژان&lt;br /&gt;خواننده: گوگوش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باور کن صدامو باورکن&lt;br /&gt;صدایی که تلخ و خسته‌ست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باور کن قلبمو باور کن&lt;br /&gt;قلبی که کوهه اما شکسته‌ست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باور کن دستامو باور کن&lt;br /&gt;که ساقه‌ی نوازشه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باور کن چشم منو باور کن&lt;br /&gt;که یک قصیده خواهشه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وسوسه‌ی عاشق شدن&lt;br /&gt;التهاب لحظه‌هامه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حسرت فریاد کردن&lt;br /&gt;اسم کسی با صدامه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اسم تو هر اسمی که هست&lt;br /&gt;مثل غزل چه عاشقانه‌ست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پر وسوسه مثل سفر&lt;br /&gt;مثل غربت صادقانه‌ست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باور کن اسممو باور کن&lt;br /&gt;من فصل بارون برگم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مطرود باغ و گل و شبنم&lt;br /&gt;درختم درخت خشکی تو دست تگرگم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باور کن همیشه باور کن&lt;br /&gt;که من به عشق همیشه صادقم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باور کن حرف منو باور کن&lt;br /&gt;که من همیشه عاشقم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32972430-115698033852347393?l=khafesho.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khafesho.blogspot.com/feeds/115698033852347393/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2006/08/mp3.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/115698033852347393'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32972430/posts/default/115698033852347393'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khafesho.blogspot.com/2006/08/mp3.html' title=''/><author><name>Sadeq</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11228601297549355285</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://i6.tinypic.com/262b78g_th.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
